شمارهٔ ۱۶۸ فرخی یزدی
فرخی یزدی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ما خیل گدایان که زر و سیم نداریم
چون سیم نداریم ز کس بیم نداریم
شاهنشه اقلیم بقاییم به باطن
در ظاهر اگر افسر و دیهیم نداریم
دنیا همه مال همه گر هست چرا پس
ما قسمتی از آن همه تقسیم نداریم
هر مشکلی آسان شود از پرتو تصمیم
اشکال در این است که تصمیم نداریم
در راه تو دل خون شد و جانم به لب آمد
چیز دگری لایق تقدیم نداریم
پابند جنون دستخوش پند نگردد
ما حاجت پند و سر تعلیم نداریم
تسلیم تو گشتیم سراپا که نگویند
در پیش محبان سر تسلیم نداریم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان احساسات و وضعیت خود به عنوان گدایی بینوا میپردازد. او تأکید میکند که اگرچه از نظر ظاهری دارای ثروت و مقام نیستند، اما در باطن به مقام و جلالی دست یافتهاند. شاعر میگوید که اگر دنیا مال و ثروت داشته باشد، چرا سهم ما از آن نیست. او بر این باور است که بسیاری از مشکلات با تصمیمگیری حل میشوند، ولی در حال حاضر اشکال در عدم تصمیمگیری است. شاعر از عشق و درد دلش در مسیر معشوق سخن میگوید و به این نکته اشاره میکند که در عشق و تسلیم بودن نسبت به معشوق، نیازی به نصیحت ندارد و باید به محبان خود تسلیم باشد.