نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵۶ فرخی یزدی

فرخی یزدی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

موبه‌مو شرح غمت روزی که با دل گفته‌ایم

همچو تار طره‌ات سر تا قدم آشفته‌ایم

فصل گل هم گر دلتنگم نشد وا نی شکفت

ما و دل تا عمر باشد غنچه نشکفته‌ایم

از شکاف سینه ما کن نظر تا بنگری

گنج مهرت را چه سان در کنج دل بنهفته‌ایم

شاهد زیبای آزادی خدایا پس کجاست

مقدم او را به جانبازی اگر پذرفته‌ایم

تا مگر خاشاک بیداد و ستم کمتر شود

بارها این راه را با نوک مژگان رفته‌ایم

از کجا دانیم حال مردم بیدار چیست

ما که یک عمری ز اشک چشم در خون خفته‌ایم

فرخی باشد اگر در شهر گوش حق‌نیوش

خوب می‌داند که ما دُر حقایق سفته‌ایم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساس عمیق غم و دلتنگی پرداخته است. شاعر از روزی صحبت می‌کند که با دل به درد دل پرداخته و توصیف می‌کند که چگونه از نظر ظاهری و باطنی مانند تارهای مو آشفته به نظر می‌رسند. او به ناکامی در ابراز عشق و احساسات در زندگی اشاره می‌کند و می‌گوید که هرچند در فصل گل هستیم، هنوز غمگین و دلتنگ مانده‌ایم. شاعر از دیگران می‌خواهد که به دل او نگاه کنند و ببینند که عشقش در آن گنجینه‌ای پنهان شده است. در ادامه به این نکته اشاره می‌کند که با وجود تلاش برای آزادی، هنوز هم در برابر ظلم و بیداد قرار دارند. او در نهایت به این فکر می‌رسد که چگونه می‌توان حال و روز مردم بیدار را فهمید در حالی که خودشان در دنیایی از غم و اشک غرق شده‌اند. شعر در کل، حس ناامیدی و تلاش برای درک حقیقت را به تصویر می‌کشد.