نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵۷ فرخی یزدی

فرخی یزدی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن (رمل مثمن سالم)

روزگاری شد که سر تا پا دلی غمناک دارم

همچو صبح از دست غم هر شب گریبان چاک دارم

من تن تنها و خلقی دشمن جانند، اما

دوست چون شد دوست با من کی ز دشمن باک دارم

آتش غم داد بر باد فنا بنیاد هستی

اینک از آن شعله در چشم آب و بر سر خاک دارم

پاکبازم در قمار عشق هر چند، ای حریفان

پیش پاکان دامنی با پاک بازی پاک دارم

شش جهت از چار سو شد چون قفس بر طایر دل

این دو روز عمر عزم سیر نه افلاک دارم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر دل‌تنگی و غم عمیق گوینده است. او از غم و اندوهی رنج می‌برد که شب‌ها به او فشار می‌آورد و خود را در ماجرای عشق در حال قمار می‌بیند. هرچند دوستان کمی دارد و با دشمنانش نیز زحمت می‌کشد، اما او همچنان به عشق خود ادامه می‌دهد. گوینده احساس می‌کند که در زندگی مانند پرنده‌ای در قفس محبوس است و به شدت آرزوی پرواز و آزادی را در سر دارد. در کل، این شعر نشان‌دهنده تنهایی و بحران عاطفی گوینده در تلاش برای غلبه بر مشکلات زندگی است.