نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۶۲ فرخی یزدی

فرخی یزدی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

دیشب از غم تا سحرگه آه سردی داشتم

آه سردی داشتم آری که دردی داشتم

سرخ روئی یافتم از دولت بیدار چشم

ورنه پیش از اشکباری رنگ زردی داشتم

زورمندی بین که تنها پهلوان عشق بود

گر به میدان محبت هم نبردی داشتم

از رفیقان سفر ماندم عقب فرسنگها

یاد از آن روزی که پای ره نوردی داشتم

باغ و ورد عاشقان نبود بغیر از داغ و درد

داغ و دردی دوش همچون باغ و وردی داشتم

تیشه بالای سر فرهاد خونها خورد و گفت

وه چه صاحب درد شیرین کار مردی داشتم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از غم و درد عشق صحبت می‌کند که تا سپیده‌دم او را اذیت کرده است. او از حالتی سخن می‌گوید که رنگ از رویش پریده و تنها یک پهلوان عشق باقی مانده که در میدان عشق مبارزه نکرده است. اشاره می‌کند که از دوستانش فاصله گرفته و یاد روزگاری را می‌کند که در مسیر عشق قدم می‌زده است. در نهایت، به داغ و دردهای عاشقانه‌اش اشاره می‌کند و درباره فرهاد، داستان‌سرای معروف، صحبت می‌کند که در عشقش با تمام مشکلات و دردها روبه‌رو بوده و این موضوع را به زیبایی از او ستایش می‌کند.