شمارهٔ ۱۶۳ - تحت نظر بودن پس از مراجعت از اروپا فرخی یزدی
فرخی یزدی / غزلیات / وزن: فاعلات فاعلاتن فاعلات فاعلاتن(رمل مثمن مکفوف)
فصل گل چو غنچه، لب را از غم زمانه بستم
از سرشک لاله رنگم، در چمن به خون نشستم
ای شکسته بال بلبل، کن چو من فغان و غلغل
تو الم چشیده هستی، من ستمکشیده هستم
تا قلم نگردد آزاد، از قلم نمیکنم یاد
گر قلم شود ز بیداد، همچو خامه هردو دستم
گر زنم دم از حقایق، بر مصالح خلایق
شحنه میکشد که رندم، شرطه میکشد که مستم
ملت نجیب ایران، خوانده با یقین و ایمان
شاعر سخنشناسم، سائس وطنپرستم
پیش اهل دل از این پس، از مفاخرم همین بس
کز برای راحت خویش، خاطر کسی نخستم
هرکجا روم به گردش، آید از پِیَم مفتش
همت بلندپرواز، این چنین نموده پستم
من که از چهل به پنجه، ماه و هفته بوده رنجه
کی فتد به سال شصتم، صید آرزو بستم؟
ای خوشا نشاط مردن، جان به دلخوشی سپردن
تا چو فرخی توان گفت، مردم و ز غصه رَستم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این فصل شاعر از غم و دردهای خود سخن میگوید و با اشاره به غنچهها و گلها، به غمهای زمانه اشاره میکند. او از رنج و ستمی که کشیده یاد میکند و به شکستهبال بلبل نصیحت میکند که فریاد کند. شاعر تاکید میکند که اگر قلمش از ظلم آزاد نشود، نمیتواند یاد کند و اگر حقیقت را بگوید، ممکن است مورد آزار قرار گیرد. او به ملت ایران ایمان دارد و خود را شاعر وطنپرست میداند که به فکر رفاه مردم است. شاعر اذعان میکند که در هرجا که برود، درد و رنجش او را دنبال میکند و به زبان آوردن آرزوهایش برایش دشوار است. او در نهایت به خوشی در مرگ و آرامش دل اشاره میکند و آرزو میکند که همچون فرخی، با شجاعت در برابر غصهها بایستد.