شمارهٔ ۱۶۵ فرخی یزدی
فرخی یزدی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
از پی دیوانگی تا آستین بالا زدیم
همچو مجنون خیمه را در دامن صحرا زدیم
زندگانی بهر ما چون غیر دردسر نداشت
بر حیات خود به دست مرگ پشت پا زدیم
تا به مژگان تو دل بستیم در میدان عشق
خویش را بر یک سپاهی با تن تنها زدیم
بی نیازی بین که با این مفلسی از فر فقر
طعنه بر جاه جم و دارائی دارا زدیم
تا قیامت وعده کوثر خمارم می گذاشت
باده را در محفل آن حور با هورا زدیم
کیست این ماه مبارک کانچه را ما داشتیم
در قمار عشق او شب تا سحر یک جا زدیم
گر خطرها داشت در پای سیاست فرخی
حالیا ما با توکل، دل بر این دریا زدیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و دیوانگی خود سخن میگوید و به شدت به احساسات و تجربیات عاشقانهاش اشاره میکند. او از دلباختگیاش در میدان عشق میگوید و اینکه زندگی برای او بدون دردسر نیست. با اینکه در فقر و مشکلات زندگی میکند، اما به زیباییهای عشق و جمال معشوق خود اشاره میکند و احساس بینیازی میکند. در این راستا، احساس خطر نیز وجود دارد، اما به توکل به عشق و سرنوشت، قدم در این مسیر گذاشته است. در نهایت، شاعر به قمار عشق و ریسکهای آن نیز اشاره میکند.