شمارهٔ ۱۶۴ - در زندان قصر فرخی یزدی
فرخی یزدی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ترسم ای مرگ نیایی تو و من پیر شوم
وین قدر زنده بمانم که ز جان سیر شوم
آسمانا ز ره مهر مرا زود بکش
که اگر دیر کشی پیر و زمینگیر شوم
جوهرم هست و برش دارم و ماندم به غلاف
چون نخواهم کج و خونریز چو شمشیر شوم
میر میراث خوران هم نشوم تا گویم
مردم از جور بمیرند که من میر شوم
منم آن کشتی طوفانی دریای وجود
که ز امواج سیاست ز بر و زیر شوم
گوشه گیری اگرم از اثر اندازد به
که من از راه خطا صاحب تأثیر شوم
پیش دشمن سپر افکندن من هست محال
در ره دوست گر آماجگه تیر شوم
غم مخور ای دل دیوانه که از فیض جنون
چون تو من هم پس از این لایق زنجیر شوم
شهره شهرم و شهریه نگیرم چون شیخ
که بر شحنه و شه کوچک و تحقیر شوم
کار در دوره ما جرم بود یا تقصیر
فرخی بهر چه من عامل تقصیر شوم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به ترس از پیری و مرگ اشاره میکند و از جبر زمانه نگران است که مبادا عمرش طولانی شود و در این مدت از زندگی خُود سیر شود. او از خدا میخواهد که زودتر جانش را بگیرد تا قبل از آنکه بیحالت و زمینگیر شود. شاعر همچنین به تمایلات انسانی و عواطف خود اشاره میکند و میگوید که نمیخواهد مانند شمشیر خونریز و بیرحم شود. او تأکید میکند که نمیخواهد به کسانی که به ظلم و جور میمیرند بپیوندد و خود را مانند کشتی توفانی تشبیه میکند که در طوفان سیاست دچار واژگونی میشود. در نهایت، نگران عواقب کارهایش در این دوره است و اظهار میکند که در دورهای که عمل او جرم محسوب میشود، به چه دلیل باید مجرم شناخته شود.