نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۶۹ فرخی یزدی

فرخی یزدی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

سر خط عاشقی را روز الست دادم

ننهاده پا در این راه سر را ز دست دادم

تو با کمان ابرو دل را نشانه کردی

من هم به دست و تیرت، جان ناز شست دادم

عیبم مکن بسستی کز حربه درستی

این نادرستها را آخر شکست دادم

تا چشم و ابرویت را پیوسته دادم الفت

تیغ هزار دم را در دست مست دادم

در بند طره دوست دادم بسادگی دل

غافل که جان خود را زین بند و بست دادم

ای لعبت سپاهی از جان من چه خواهی

تو آنچه بود بردی من آنچه هست دادم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و دلدادگی است. شاعر از عشقش و تاثیر عمیق آن بر زندگی‌اش می‌گوید. او اشاره می‌کند که با ورود به این راه، بسیاری از چیزهای ارزشمندش را از دست داده و برای معشوقش همه چیز را فدای عشقش کرده است. شاعر از احساسات عمیق و دلبستگی‌اش به محبوب می‌گوید و اینکه حتی در دشواری‌ها هم برای عشقش ایستادگی کرده است. نیرو و جذبه معشوق را ستایش کرده و بیان می‌کند که در این راه، جان و دلش را فدای معشوق کرده است. در نهایت، او از معشوقش می‌پرسد که چه خواسته‌ای از او دارد و آنچه را که دارد به او تقدیم می‌کند.