شمارهٔ ۱۷۱ فرخی یزدی
فرخی یزدی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بس به نام عمر مرگ هولناکی دیدهام
هر نفس این زندگانی را هلاکی دیدهام
زندگی خواب است و در آن خواب عمری از خیال
مردم از بس خوابهای هولناکی دیدهام
بود آن هم دامن پرخون صحرای جنون
در تمام عمر اگر دامان پاکی دیدهام
دوست دارم لاله را مانند دل کز سوز و داغ
در میان این دو، وجه اشتراکی دیدهام
پیش تیر دلنوازت جان به شادی میبرد
هرکجا چون خود شهید سینه چاکی دیدهام
در حقیقت جز برای جلب سیم و زر نبود
گر میان اهل عالم اصطکاکی دیدهام
خضر هم با چشم دل از چشمه حیوان ندید
تردماغیها که من از آب تاکی دیدهام
نیست خاکی تا کنم بر سر ز بس از آب چشم
کردهام گل در غمت هرجا که خاکی دیدهام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به تأمل در زندگی و چالشهای آن میپردازد و بیان میکند که در طول عمر خود، مرگ و مصیبتهای هولناکی را تجربه کرده است. او زندگی را نوعی خواب میداند و در این خواب، با درد و رنج روبرو شده است. شاعر به عشق و زیبایی لاله اشاره میکند، که با وجود سوز و درد، به آن علاقه دارد. همچنین از تیر دلنواز عشق میگوید که روح را به شادی میبرد، و انتقاد میکند که بسیاری از تعاملات انسانی تنها برای جمعآوری ثروت است. نهایتاً، او از غم و اندوهش سخن میگوید و در فضایی پر از احساس و تصویرسازی، مشکلات وجودی خود را با احساسات عمیق بیان میکند.