شمارهٔ ۱۷۴ فرخی یزدی
فرخی یزدی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
از جور چرخ کجروش، وز دست بخت واژگون
دارم دل و چشمی عجب، این جای غم آن جوی خون
دوش از تصادف، شیخ و من، بودیم در یک انجمن
کردیم از هر در سخن، او از جنان، من از جنون
از اشک خونین دلخوشم، وز آه دل منت کشم
دایم در آب و آتشم، هم از برون، هم از درون
میدید اگر خسرو چو من، رخسار آن شیریندهن
میکَند همچون کوهکن، با نوک مژگان بیستون
در این طریق پرخطر، گم گشته خضر راهبر
ای دل تو چون سازی دگر، بیرهنمای رهنمون
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از چرخش تقدیر و دست بختی که او را به مشکلاتی واژگون کرده، سخن میگوید. او دل و چشمی پر از غم دارد و به جوی خون اشاره میکند. شاعر درباره تصادف با شیخ و گفتوگو درباره موضوعات مختلف، جنان و جنون، صحبت میکند. احساسات او شامل اشکهای خونین و آتش درونش است. او به زیبایی خسرو اشاره میکند و از درد دلبستگی و خطرهای مسیر زندگی خود میگوید. سرانجام، شاعر از دل خود میپرسد که بدون راهنما چگونه باید ادامه دهد.