شمارهٔ ۱۷۷ فرخی یزدی
فرخی یزدی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
تا در خم آن گیسو چین و شکن افتاده
بس بند و گره ز آن چین در کار من افتاده
در مسلک آزادی ما را نبود هادی
جز آنکه در این وادی خونین کفن افتاده
شادم که در این عالم از حرص بنی آدم
مسکین و غنی با هم اندر محن افتاده
زین شعله که پیدا نیست آنکس که نسوزد کیست
این شور قیامت چیست در مرد و زن افتاده
در عالم مسکینی جان داده بشیرینی
هر کشته که می بینی چون کوهکن افتاده
از وادی عشق ای دل جان برده کسی مشکل؟
زیرا که به هر منزل سرها ز تن افتاده
با ذوق سخنرانی گر نامه ما خوانی
در جای سخن دانی در از دهن افتاده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و سختیهای آن اشاره میکند و از درد و رنج ناشی از جدایی و مشکلات زندگی صحبت میکند. او به زیباییهای گیسوی محبوبش اشاره میکند که باعث گرفتار شدنش شده است. شاعر همچنین به آزادی و بیهدایتی در این مسیر اشاره میکند و اظهار میکند که انسانها در این دنیا با وجود تفاوتهایشان (مسکین و غنی)، در یکدیگر رنج میکشند. او به شعلهوری عشق و داغی ناشی از آن میپردازد و از تنهایی و چالشهای عاشقانه سخن میگوید، که در آن سرها از تن جدا میشوند. در انتها، شاعر بیان میکند که اگر کسی به سخنان او گوش کند، درک خواهد کرد که حقیقت در کجا نهفته است.