نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۸۳ فرخی یزدی

فرخی یزدی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)

به جز این مرا نماند، پس مرگ سرگذشتی

که منت ز سر گذشتم، چو توام به سر گذشتی

ز غم جدایی تو، چو ز عمر سیر گشتم

به مزار من گذر کن، به هوای سیر و گشتی

اگرش جنون ناقص، نگرفته بود دامن

ز چه فرق داد مجنون، به میان شهر و دشتی

دل خوش به وجد آید، ز هوای گلشن اما

پر مرغ بسته باشد، گل و سبزه تیغ و طشتی

ز تو چشم مهر ای مه، دل من نداشت هرگز

دگر از چه کینه ورزی، تو که مهربان نگشتی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از حسرت و درد جدایی صحبت می‌کند. او به مرگ و سرنوشت خود می‌اندیشد و از معشوقه‌اش می‌خواهد که بعد از مرگش به یاد او بیفتد. شاعر از عشقش به معشوق و غم جدایی می‌گوید و به تضادهای عشق اشاره دارد. او تأکید می‌کند که دلش همواره به محبت معشوقش نیاز دارد، اما از کینه و سردی او ناراحت است و دلتنگی‌اش را ابراز می‌کند. شاعر در نهایت تمایل دارد که به یاد عشقش در دنیا باقی بماند.