شمارهٔ ۲۱ فرخی یزدی
فرخی یزدی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
زاهدا چند کنی منع قدحنوشی را
که به عالم ندهم عالمِ مدهوشی را
بایدش سوخت به هر جمع سراپا چون شمع
هر که از دست دهد شیوهٔ خاموشی را
زندگی بیتو مرا ساخت چنان از جان سیر
که طلب میکنم از مرگ همآغوشی را
آنکه تا دوش جگرگوشهٔ ناپاکی بود
دارد امروز به پاکان سر همدوشی را
وای بر حافظهٔ ما که ز طفلی همگی
کرده از حفظ الفبای فراموشی را
فرخی گرچه گنهکار و خطاپیشه بُوَد
دارد از لطفِ تو امّید خطاپوشی را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر اشاره به مناظر و احساسات عمیق انسانی دارد. شاعر در ابتدای شعر به محدودیتها و منعهای اجتماعی اشاره میکند که مانع از تجربه لذتهای دنیوی میشود. سپس بیان میکند که باید برای دیگران مانند شمع بسوخت تا نور روشنی ببخشد. شاعر از زندگی بدون معشوقش به شدت رنج میبرد و حتی مرگ را به زندگی بدون او ترجیح میدهد. او به تغییر در حال و روز ناگوار خود اشاره میکند و از وضعیت فراموشی و گناه و امید به بخشایش سخن میگوید. در کل، شعر به تضاد زندگی و عشق، رنج و امید، و نیز نیاز به شناخت و یادآوری ارزشهای انسانی پرداخته است.