نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳ فرخی یزدی

فرخی یزدی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بی‌سر و پایی اگر در چشم خوار آید ترا

دل به دست آرش که یک روزی به کار آید ترا

با هزاران رنج بردن گنج عالم هیچ نیست

دولت آن باشد ز در بی‌انتظار آید ترا

دولت هر مملکت در اختیار ملت است

آخر ای ملت به کف کی اختیار آید ترا

پافشاری کن، حقوق زندگان آور به دست

ورنه همچون مرده تا محشر فشار آید ترا

نام جان کندن به شهر مردگان چون زندگی‌ست

همچو من زین زندگانی ننگ و عار آید ترا

تا نسازی دست و دامن را نگار از خون دل

کی به کف بی‌خون دل دست نگار آید ترا

کیستی ای نوگل خندان که در باغ بهشت

بلبل شوریده‌دل هر سو هزار آید ترا

کن روان از خون دل جو در کنار خویشتن

تا مگر آن سرو دلجو در کنار آید ترا

فرخی بسپار جان وز انتظار آسوده شو

گر به بالینت نیامد در مزار آید ترا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن شاعرانه به بررسی مفهوم رنج، امید و اختیار در زندگی می‌پردازد. شاعر بر این نکته تأکید می‌کند که اگر انسان خود را بی‌هدف و خوار ببیند، باید دل به تلاش و رنج بزند تا روزی به نتیجه‌اش برسد. او به این مسئله اشاره می‌کند که خوشبختی و کامیابی از راه انتظار و بدون تلاش به دست نمی‌آید و باید برای دستیابی به حقوق و خواسته‌هایمان پافشاری کنیم. شاعر همچنین به تأثیر زندگی و مرگ بر روی انسان‌ها و جامعه تأکید می‌کند و می‌گوید که در نهایت، باید برای به دست آوردن آرزوها و خواسته‌هایمان، خود را از رنج و درد رها کنیم. خلاصه آنکه، شعر بر اهمیت کوشش، امید و آگاهی از حقوق خود در زندگی تأکید دارد.