نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷ فرخی یزدی

فرخی یزدی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

ز بس ای دیده سر کردی شبِ غم اشکباری را

به روزِ خویش بنشاندی من و ابرِ بهاری را

گدا و بی‌نوا و پاکباز و مُفلِس و مِسکین

ندارد کس چو من سرمایهٔ بی‌اعتباری را

چرا چون نافهٔ آهو نگردد خونِ دل دانا

در آن کشور که پُشک ارزان کند مُشکِ تتاری را

غِنا با پافشاری کرد ایجادِ تهی‌دستی

خدا ویران نماید خانهٔ سرمایه‌داری را

وکالت چون وزارت شد ردیفِ نامِ اشرافی

چه خوب آموختند این قوم علمِ خرسواری را

ز جورِ کارفرما کارگر آن سان به خود لرزد

که گردد روبه‌رو کبکِ دری بازِ شکاری را

ز بس بی‌آفتابِ عارِضت شب را سحر کردم

ز من آموخت اختر، شیوهٔ شب‌زنده‌داری را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر احساسات غمگین و ناامیدی خود را بیان می‌کند. او از دردهای شبانه و غم‌آلودی صحبت می‌کند که به روز روشن منتقل شده است. او خود را در مقام فردی بی‌پول و بی‌چیز معرفی می‌کند که هیچ کس در دنیا سرمایه‌ای ندارد جز بی‌اعتباری. شاعر به ناچار به مقایسه‌هایی می‌پردازد و از قضاوت‌های نادرست و بی‌عدالتی‌های اجتماعی شکایت دارد. او از نایاب بودن ارزش‌های واقعی در جامعه و نکبت ناشی از ثروت‌پرستی سخن می‌گوید. همچنین، از وضعیت کارگران و ظلمی که به آن‌ها می‌شود، ناراحت است و به شب‌زنده‌داری اشارة می‌کند که ناشی از ناامیدی و غم‌های عمیقش است. در کل، شعر به توصیف احساس تحقیر و ناکامی ناشی از شرایط اجتماعی و اقتصادی می‌پردازد.