نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۱ فرخی یزدی

فرخی یزدی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

در چمن تا قدِ سروِ تو برافراخته است

روز و شب نوحه‌گری کار من و فاخته است

بُرد با کهنه‌حریفی‌ست که در بازیِ عشق

هرچه را داشته چون من همه را باخته است

به گمان غلط آن ترک کمانکش چون تیر

روزگاری‌ست مرا از نظر انداخته است

جانِ من زآهِ دلِ سوخته پرهیز نمای

که بدین سوختگی کارِ مرا ساخته است

مستیِ چشم تو با ابروی کج عربده داشت

یا پیِ کشتن من تیغِ ستم آخته است

چنگ بر طُرِّهٔ پُرچینِ تو زد آنکه چو باد

تا ختن از پی این مشک ختا تاخته است

فرخی دلخوش از آن است که این مردم را

یک به یک دیده و سنجیده و بشناخته است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و غم ناشی از آن سخن می‌گوید. او به زیبایی قد سرو اشاره می‌کند و می‌گوید که روز و شب مشغول نوحه‌گری است. شاعر به بازی عشق و باختن در آن اشاره می‌کند و از کسی سخن می‌گوید که به گمانش فراموشش کرده است. او از درد دل و سوختگی‌اش سخن می‌گوید و می‌گوید که این درد، هویتش را شکل داده است. در ادامه، از جذابیت چشمان معشوق و اثر آن بر روی خود می‌گوید و به مقایسه می‌پردازد. در نهایت، شاعر به خوشحالی از شناخت مردم اشاره می‌کند که آنها را دیده و سنجیده است.