شمارهٔ ۳۹ فرخی یزدی
فرخی یزدی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
این دل ویران ز بیداد غمت آباد نیست
نیست آبادی بلی آنجا که عدل و داد نیست
وانشد از شانه یک مو عقده از کار دلم
در خم زلفت کسی مشکلگشا چون باد نیست
کوه کندن در خور سرپنجه عشق است و بس
ورنه این زور و هنر در تیشه فرهاد نیست
در گلستان جهان یک گل به آزادی نرست
همچو من سرو چمن هم راستی آزاد نیست
یا اسیران قفس را نیست کس فریاد رس
یا مرا از ناامیدی حالت فریاد نیست
هر که را بینی به یک راهی گرفتار غم است
گوئیا در روی گیتی هیچکس دلشاد نیست
کرده از بس فرخی شاگردی اهل سخن
در غزل گفتن کسی مانند او استاد نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر حاکی از درد و ناامیدی است. شاعر به بیداد و بیعدالتی اشاره میکند و میگوید جایی که عدالت نیست، آباد نیست. او از اضطراب و مشکلات دلش میگوید و در جستجوی کسی است که بتواند مشکلاتش را حل کند، ولی میبیند کسی در این زمینه کمک نمیکند. همچنین به عشق و تلاش در برابر سختیها اشاره دارد و میگوید برای عشق باید از تمام قدرت استفاده کرد، زیرا هنر و زور به تنهایی کافی نیست. شاعر در نهایت به این نتیجه میرسد که در گلستان زندگی، هیچ کس واقعا آزاد نیست و همه در غم و ناراحتی به سر میبرند. او با بیان خود نشان میدهد که در غزل و شعر گفتن، مشابهی ندارد و به نوعی به هنرش افتخار میکند.