شمارهٔ ۴۱ فرخی یزدی
فرخی یزدی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
کیست در شهر که از دست غمت داد نداشت
هیچکس همچو تو بیدادگری یاد نداشت
گوش فریاد شنو نیست خدایا در شهر
ورنه از دست تو کس نیست که فریاد نداشت
خوش به گل درد دل خویش به افغان می گفت
مرغ بیدل خبر از حیله صیاد نداشت
عشق در کوه کنی داد نشان قدرت خویش
ورنه این مایه هنر تیشه فرهاد نداشت
جز به آزادی ملت نبود آبادی
آه اگر مملکتی ملت آزاد نداشت
فقر و بدبختی و بیچارگی و خون جگر
چه غمی بود که این خاطر ناشاد نداشت
هر بنائی ننهادند بر افکار عموم
بود اگر ز آهن، او پایه و بنیاد نداشت
کی توانست بدین پایه دهد داد سخن
فرخی گر به غزل طبع خداداد نداشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان درد و رنج شاعر از غم و بیعدالتی در جامعه میپردازد. شاعر با اشاره به اینکه هیچکس مانند معشوق او ظلم و ستم را تجربه نکرده، به ناامیدی و تنهایی خود اشاره میکند. او از عدم شنوندگی فریادها و دردهای مردم سخن میگوید و به آزادی ملت به عنوان کلید پیشرفت و آبادانی اشاره میکند. همچنین، متذکر میشود که فقر و بدبختی در جامعه باعث غم و ناراحتی عمیق مردم است. شاعر در پایان تأکید میکند که برای بیان این دردها و تاسفها به talent و توانایی خاص نیاز است.