شمارهٔ ۴۴ فرخی یزدی
فرخی یزدی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
در غمت کاری که آه آتشینم کرده است
آنقدر دانم که خاکسترنشینم کرده است
دولت وصل تو شیرینلب به رغم آسمان
با گدایی خسرو روی زمینم کرده است
تا برون آرم دمار از آن گروه ماردوش
تربیت همدوش پور آبتینم کرده است
خاک کوی آن بهشتیطلعت غلمانسرشت
بینیاز از کوثر و خلد برینم کرده است
سوختم از دست غم پا تا به سر در راه عشق
چند گویم آنچنان یا این چنینم کرده است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به غم و درد ناشی از عشق اشاره دارد. شاعر احساس میکند که عشق او را به آتش کشیده و به شدت تحت تأثیر قرار داده است. او به زیبایی وصل معشوق اشاره میکند که او را در زمین گدا کرده است. شاعر خواهان مقابله با دشمنان و ماردوشان است و خود را فرزند آبتین میداند، نمادی از شجاعت و وفاداری. او همچنین از زیبایی کوی محبوب صحبت میکند که نیاز به هیچ چیز دیگری ندارد و آنگاه به عواطف عمیق خود اشاره کرده و میگوید که از غم عشق سوخته است. در نهایت، او در بیان این احساسات متعجب است که چگونه این درد به زندگی او شکل داده است.