نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۲ فرخی یزدی

فرخی یزدی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

عشقبازی را چه خوش فرهاد مسکین کرد و رفت

جان شیرین را فدای جان شیرین کرد و رفت

یادگاری در جهان از تیشه بهر خود گذاشت

بیستون را گر ز خون خویش رنگین کرد و رفت

دیشب آن نامهربان مه آمد و از اشک شوق

آسمان دامنم را پر ز پروین کرد و رفت

پیش از این‌ها ای مسلمان داشتم دین و دلی

آن بت کافر چنینم بی‌دل و دین کرد و رفت

تا شود آگه ز حال زار دل، باد صبا

موبه‌مو گردش در آن گیسوی پرچین کرد و رفت

وای بر آن مردم‌آزاری که در ده روز عمر

آمد و خود را میان خلق ننگین کرد و رفت

این غزل را تا غزال مشک موی من شنید

آمد و بر فرخی صد گونه تحسین کرد و رفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر راجع به عشق و فراق است. شاعر از درد عشق و فداکاری فرهاد می‌گوید که جانش را برای عشقش فدای معشوق کرد و یادگارهایی از خود بر جای گذاشت. او به یاد آسمانی که دامنش را پر از ستاره (پروین) کرده بود و دلشکستگی‌اش پس از ملاقات با معشوق می‌پردازد. همچنین به نداشتن دین و دل بعد از جدایی اشاره می‌کند و از سرنوشت تلخ افرادی که در زندگی خود به مضرّت دیگران می‌پردازند، ناله می‌کند. در نهایت، شاعر از تحسین‌هایی که غزال موی او در موردش انجام داده، سخن می‌گوید و نشان می‌دهد که عشق و فراق، چه تأثیراتی بر زندگی دارد.