نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۳ فرخی یزدی

فرخی یزدی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

غیر خون آبروی توده زحمتکش نیست

باد بر هم زنِ خاکستر این آتش نیست

هست سیم و زر ما پاکدلان پاکی قلب

قلب قلب است که درگاه محک، بی‌غش نیست

در کمان خانه ابروی تو در گاه نگاه

تیرهائیست که در ترکش کی آرش نیست

من نه تنها ز غم عشق تو دیوانه شدم

عاقلی نیست که مجنون تو لیلی وش نیست

بهر تسخیر ادا می کند این شیخ ریا

آنچه در قاعده سیبوی واخفش نیست

همه از کثرت بدبختی خود می‌نالند

گوییا در همه آفاق کسی دلخوش نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان دوری و مشکلاتی می‌پردازد که توده‌ مردم با آن مواجه‌اند. شاعر تأکید می‌کند که آبرو و حیثیت واقعی در دسیسه‌ها و ریاکاری‌ها نیست و ارزش‌های انسانی بیشتر از ثروت مادی است. او به عشق و دیوانگی خود اشاره می‌کند و می‌گوید که عاقل واقعی کسی نیست که به عشق خود نرسد. همچنین به نادرستی و فریب‌های حاکمان اشاره می‌کند و در نهایت به این نتیجه می‌رسد که در میان تمام بدبختی‌ها، کسی نیست که دلخوش باشد.