شمارهٔ ۷۵ فرخی یزدی
فرخی یزدی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دل در کف بیداد تو جز داد ندارد
ای داد که کس همچو تو بیداد ندارد
فریادرسی نیست در این ملک وگرنه
کس نیست که از دست تو فریاد ندارد
این کشور ویرانه که ایران بودش نام
از ظلم یکی خانه آباد ندارد
دلها همه گردیده خراب از غم و اندوه
جز بوم در این بوم دل شاد ندارد
هر جا گذری صحبت جمعیت و حزب است
حزبی که در این مملکت افراد ندارد
دل در قفس سینه تن مرغ اسیریست
کز بند غمت خاطر آزاد ندارد
عشق است که صدپاره نماید جگر کوه
اینگونه هنر تیشه فرهاد ندارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از ظلم و ستمی که بر مردم ایران رفته است سخن میگوید. او بیان میکند که دلها پر از غم و اندوه شده و هیچ کس جز دادخواهی از ظلم تو توانی ندارد. همچنین از ویرانی کشور و خالی بودن آن از شادی و خوشحالی میگوید. در این سرزمین، احزاب و جمعیتهای واقعی وجود ندارند و هر قلبی در قفس رنج و غم اسیر است. شاعر عشق را به عنوان نیرویی قدرتمند معرفی میکند که میتواند سختیها را تحمل کند، اما در عین حال به شدت دردناک است.