نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۵ فرخی یزدی

فرخی یزدی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

چون ز شهر آن شاهد شیرین‌شمایل می‌رود

در قفایش، کاروان در کاروان، دل می‌رود

همچو کز دنبال او وادی به وادی چشم رفت

پیش‌پیشش اشک هم منزل به منزل می‌رود

دل اگر دیوانه نبود الفتش با زلف چیست

کی به پای خویش عاقل در سلاسل می‌رود

چون به باطن در جهان نبود وجودی غیر حق

حق بود آن هم که در ظاهر به باطل می‌رود

یارب این مقتول عشق از چیست کز راه وفا

سر به کف بگرفته استقبال قاتل می‌رود

کوی لیلی بس خطرناک است ز آنجا تا به حشر

همچو مجنون بازگردد هرچه عاقل می‌رود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از زیبایی و魅یت محبوب صحبت می‌کند که به سوی شهر می‌رود و در پی او دل‌ها در نَفَس کاروانی به حرکت درمی‌آیند. چشم‌ها نیز همچون اشک، به دنبالش حرکت می‌کنند. شاعر به دیوانگی دل اشاره می‌کند و می‌پرسد اگر دل دیوانه نباشد، چه نیازی به زلف محبوب دارد؟ در ادامه، به این نکته اشاره می‌کند که در عالم هستی، جز وجود حق واقعی وجود ندارد و هر آنچه در ظاهر باطل به نظر می‌رسد، در حقیقت حق است. سپس شاعر از عشق و وفا سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که محبوب به سوی قاتل خود می‌رود و در نهایت اشاره می‌کند که مسیر عشق (کوی لیلی) خطرناک است و حتی عاقل‌ترین افراد نیز در آن مسیر دچار جنون می‌شوند.