نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۳ فرخی یزدی

فرخی یزدی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

چون سبو در پای خم هر کس چو من سر سوده بود

همچو ساغر دورها از دست غم آسوده بود

پارسایان را ز بس مستی گریبانگیر شد

دامن هر کس گرفتیم از شراب آلوده بود

دودمان چرخ از آن روشن بود تا رستخیز

زانکه همچون آفتاب او را چراغ دوده بود

آنکه راه سود خود را در زیان خلق دید

از ره بی‌دانشی راه خطا پیموده بود

تا نخوردم می ندانستم که در ایام عمر

جز غم می آنچه می‌خوردم غم بیهوده بود

وای بر آن شهر بی‌قانون که قانون اندر آن

همچو اندر کافرستان مصحف فرسوده بود

آنکه در زنجیر کرد افکار ما را فرخی

در حقیقت آفتابی را به گل اندوده بود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات و مشکلات اجتماعی و انسانی می‌پردازد. شاعر از وضعیت انسانی که دچار غم و بی‌قانونی است، سخن می‌گوید و به مضرات مستی و عدم آگاهی اشاره می‌کند. او به نکته‌ای اشاره می‌کند که در جستجوی سود شخصی، افراد ممکن است به زحمت دیگران لطمه بزنند. همچنین، شاعر بر این موضوع تأکید می‌کند که در زندگی، با وجود تلخی‌ها و مشکلات، نباید از حقیقت و آگاهی غافل شد و نباید خود را در زنجیر افکار غیرمنطقی و تنگ‌نظرانه گرفتار کرد. این اشعار همواره یادآور لزوم توجه به آگاهی و حقیقت در زندگی هستند.