نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۴ فرخی یزدی

فرخی یزدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

هر آنکه سخت به من لافِ آشنایی زد

به روزِ سختیِ من دم ز بی‌وفایی زد

به بی‌نوایی خود شد دلم چو نی سوراخ

دمی که نی به نوا داد بی‌نوایی زد

دُکّانِ پستهٔ بی‌مغز بسته شد آن روز

که با دهانِ تو لبخند خودنمایی زد

دریده‌چشمیِ نرگس ببین که چشمِ ترا

بدید و باز سر از گل ز بی‌حیایی زد

فدای همّتِ آن رهروم که بر سرِ خار

هزار افسرِ گل با برهنه‌پایی زد

ز شوخِ پارسی آن شیخِ پارسا چه شنید

که پشتِ پا به مقامات پارسایی زد

مقام شانه به سر شد از آنکه سر تا پای

همیشه دست به کارِ گره‌گشایی زد

به روزگارِ رضا هر که را که من دیدم

هزار مرتبه فریاد نارضایی زد

به ناخداییِ این کشتیِ شکسته مناز

که ناخدا نتواند دم از خدایی زد

به من غزالِ غزل‌خوان من از آن شد رام

که فرخی رهِ او با غزل‌سرایی زد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان تجربیات تلخ و ناامیدی شاعر از وفاداری و دوستی پرداخته است. شاعر به یاد می‌آورد که در زمان سختی، کسانی که ادعای دوستی و آشنایی کردند، بی‌وفایی نشان داده‌اند. همچنین او به شکاف درونی خود اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه دلتنگی و عدم احترام به روحیه‌اش او را رنجانده است. او تصاویر متعددی از خیانت و فریب در روابط انسانی به تصویر می‌کشد و از نارضایتی خود از وضعیت اجتماعی و هنری زمانه‌اش سخن می‌گوید. در نهایت، شاعر با اشاره به تلاش‌هایش در هنر شعر و ادبیات، بر اهمیت صداقت و عمق احساسات تأکید می‌کند.