شمارهٔ ۹۷ فرخی یزدی
فرخی یزدی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
پاسبان خفته این دار گر بیدار بود
کی برای کیفر غارتگران بیدار بود
پرده دل تا نشد چاک از غمت پیدا نگشت
کز پس یک پرده پنهان صدهزار اسرار بود
ناتوانی بین که درمان دل بیمار خویش
جُستم از چشمی که آن هم از قَضا بیمار بود
در شب غم آنکه دامان مرا از کف نداد
با گواهی دادن دل دیده خونبار بود
نیست گوش حقنیوشی در خرابآباد ما
ورنه از دست تو ما را شکوه بسیار بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر حسرت و ناامیدی شاعر از وضعیت جامعه و دل خود است. او به غفلت و بیتوجهی پاسبان جامعه اشاره میکند که اگر بیدار بود، از غارتگران دفاع میکرد. شاعر به عمق درد و اسرار پنهان دل خود اشاره دارد و میگوید که ناتوانی او در درمان دل بیمار خود را میبیند. همچنین، به شب غم و خاطرهای اشاره میکند که در آن یک نفر او را رها نکرده است، در حالی که دلش پر از اشک و درد است. در نهایت، او ناامیدیاش را از عدم گوش شنوایی برای دردها و شکایاتش در جامعه مطرح میکند.