مجد همگر
زاده ۶۰۷ – درگذشته ۶۸۶ هجری قمری، یزد
زندگینامهٔ مجد همگر
خواجه مجدالدین هبهالله بن احمد (یا محمد) بن یوسف همگر ملکالشعرای دربار سلغریان و مشهور به ابن همگر و مجد همگر (زادهٔ ۶۰۷ هجری قمری در یزد یا شیراز– درگذشتهٔ ۶۸۶ هجری قمری در اصفهان) از شاعران پارسیگوی سدهٔ هفتم هجری است. وی در نیمههای سال ۶۰۷ در یزد زاده شد (مولد او را شیراز هم نوشتهاند و احتمال دادهاند متولد شیراز با اصالت یزدی بوده باشد) و در نزد عبیدالله خشیبی شعر و انشاء و خوشنویسی آموخت. «همگر» به معنی بافنده و جولاهه است و این شاید شغل خانوادگی او یا شغل نخستین خودش بوده است. پس از آن از یزد به شیراز رفت و به خدمت پادشاهان سلغری رسید. وی در فارس ابوبکر بن سعد و سعد بن ابوبکر و محمد بن سعد را مدح کرد و در نزد این پادشاهان رتبهٔ ملکالشعرایی یافت. اتابک ابوبکر او را به زندان انداخت و پس از مدتی اسارت به شفاعت فخرالدین ابوبکر وزیر اتابک رهایی یافت. پس از زوال حکومت سلغریان در سال ۶۳۳ هجری، مجد همگر از شیراز به کرمان رفت تا در پناه قراختاییان کرمان درآید. پس از مدتی، ابن همگر دوباره به شیراز بازگشت و شمسالدین محمد و بهاءالدین محمد و همچنین عطاملک جوینی از او پشتیبانی کردند. مجد همگر را در ادبیات فارسی غالباً از روی حکمی که در مقایسهٔ امامی هروی و سعدی کرده است می شناسند. نوشتهاند که بعضی از معاصران عقیدهٔ او را درباره ٔ امامی هروی و سعدی و رجحان یکی بر دیگری پرسیدهاند و او گفته است : در شیوهٔ شاعری به اجماع امم هرگز من و سعدی به امامی نرسیم . و میگویند سعدی این شعر را شنیده و رنجیده و به طنز گفته است: همگر که به عمر خود نکرده ست نماز آری چه عجب گر به امامی نرسد! عبید زاکانی نیز یکی دو حکایت مزاح آمیز دربارهٔ او و بهاءالدین جوینی صاحبدیوان آورده است. پس از حملهٔ قوم مغول و تاتار، مجد همگر به اصفهان رفت و در سال ۶۸۶ هجری قمری در اصفهان وفات کرد. قبر منسوب به او در اصفهان واقع است و به وزیرنشان معروف است.
آثار مجد همگر
شعرهای مجد همگر
- شمارهٔ ۴۹۷ — سوگند به خاک قامت چالاکش
- شمارهٔ ۵۰۰ — ای گاه عتاب خوی بدساز تو خوش
- شمارهٔ ۴۹۸ — دلخستهام از شنیدن احوالش
- شمارهٔ ۴۹۹ — شمعی که ازوست عیش مِیْ خواران خوش
- شمارهٔ ۴۹۳ — ای تن ز شب دراز دلسوز مباش
- شمارهٔ ۴۹۶ — سبحان لله قد و خط و رخسارش
- شمارهٔ ۴۹۵ — یک یک هنرم بین و گنه ده ده بخش
- شمارهٔ ۴۹۴ — گر عاشقی اندهکش هجران میباش
- شمارهٔ ۵۰۱ — ای چون لب شیرین تو دشنام تو خوش
- شمارهٔ ۵۰۲ — سیلاب ز جوی دیده راندم شب دوش
- شمارهٔ ۵۰۶ — اکنون که تهیست منزل من ز نشاط
- شمارهٔ ۵۰۸ — جانا رخ من زرد شدا ز گرد فراق
- شمارهٔ ۵۰۷ — از آتش دل شدم شب افروز چو شمع
- شمارهٔ ۵۰۵ — ای جور تو از صبر من غمگین بیش
- شمارهٔ ۵۰۳ — خوش باش به هر حال و مشو بیش اندیش
- شمارهٔ ۵۰۴ — ای روی تو آراسته بی آرایش
- شمارهٔ ۵۰۹ — خون کرد دلم را چو دل لاله فراق
- شمارهٔ ۵۱۰ — عهد من دل شکسته زینگونه سَبُک
- شمارهٔ ۵۱۱ — از نظم تباه دل نمیداری تنگ
- شمارهٔ ۵۱۲ — ای سنگدل ار کوه ثباتی و درنگ
- شمارهٔ ۵۱۵ — ره جوی و مکن تکیه بر این منزل گل
- شمارهٔ ۵۱۳ — دلهاست ز چشم و دهن تنگ تو تنگ
- شمارهٔ ۵۱۴ — نه عمر عزیز داد یک راحت دل
- شمارهٔ ۵۱۶ — هرگز ز تو نگلسم، محال است محال!