شیخ محمود شبستری
زندگینامهٔ شیخ محمود شبستری
سعدالدّین محمود بن امینالدّین عبدالکریم بن یحیی شبستری (معروف به شیخ محمود شبستری) یکی از عارفان و شاعران سدهٔ هشتم هجریست. سال تولّد او را گوناگون و از جمله ۶۸۷ ه.ق. دانستهاند. محل تولّد این عارف نامآور قصبهٔ شبستر در نزدیکی شهر تبریز است. او در سال ۷۲۰ ه.ق. در سنّ ۳۳ سالگی وفات یافته و در زادگاهش شبستر مدفون است. کتاب کنزالحقایق او به کوشش آقای علی پیسپار به گنجور افزوده شده است. کتابهای سعادتنامه، مرآت المحققین و مراتب العارفین او از روی نسخههای آماده شده به کوشش همراهان وبگاه تصوف ایرانی به گنجور اضافه شده است. کتاب حقالیقین او نیز از روی نسخهٔ آماده شده به کوشش آقای سید رضی واحدی در دسترس از طریق وبگاه تصوف ایرانی به گنجور اضافه شده است.
آثار شیخ محمود شبستری
شعرهای شیخ محمود شبستری
- بخش ۳۴ - در تحقیق قیام قیامت — چو بهتر در زمانه علم و جانست
- بخش ۳۵ - در نشر — دلیل است ای اخی بر حشر و نشرت
- بخش ۳۳ - در تحقیق میزان — ندانی چیست تحقیق ترازو
- بخش ۳۶ - در جزلی عمل — گرت امروز سوی ظلم میل است
- بخش ۳۷ - در حسب حال و ختم کتاب گوید — سخن در سینه زین بسیار دارم
- باب اول در ظهور ذات حضرت حق تعالی و تقدس، که مقام معرفت است مشتمل بر حقایق — حقیقت- هستی حق- تبارک و تعالی- پیداتر از هستیها است، که او به خود پیداست، وپیدائی دیگر هستیها بدو است: اللّه نور السماوات و الارض.
- بسم اللّه الرحمن الرحیم و به نستعین — ای پیداتر از هر پیدائی، و ای آشکارتر از هر هویدائی، پیدائی تو با پنهانی تو سازگار، و پنهانی تو چون پیدائی تو آشکار،نه پیدائی ترا از پنهانی میان، و نه پنهانی ترا از پیدائی کران. ای هستی که هیچ نیستی در هستی تو فرود نیاید،وهیچ نیستی هستی ترا نشاید، ن
- باب دوم در ظهور صفات حق تعالی و بیان مقام علم — چون محقق شد که ادراک هستی جزوی کل هستیها را ضروری است بباید دانست که وقتها ادراک هستی کلی مظهر و آئینه ادراک جزوی بود و این مقام معرفت است. نص: اولم یکف بربک و اللّه نور السماوات و الارض و من عرف نفسه فقد عرف ربه مبین این مقام است. و گاه عکس این بو
- باب پنجم در بیان ممکن الوجود و کثرت — حقیقت- ممکن امری است اعتباری که عقل بر وفق خویش از ادراک وجود و عدم به هم درذهن ترکیب کند، و چون به نهایت طور خویش رسد که مبداء طور کشف است حکم کند بدانکه اعتباریات را در خارج وجودی نیست: ان هی الا اسماء سمیتموها انتم و آباءکم.
- باب ششم در تعین حرکت و تجدد تعینات — حقیقت- تجدد تعینات، به حسب اقتضای ذاتی، که نسبیهاند ونسبیت عرض، است و العرض لایبقی زمانین، و به حسب اقتضای منتسبین اعنی الوجود و العدم طالب و مشتاق عدماند، و بر سرعت تمام ساری و متحرک به مرکز فطرت ذاتی خوداند که عدم است، به مثابت جواهر به مراکز: و
- باب چهارم در وجوب وحدت — حقیقت- ذات هستی اقتضای یگانگی مطلق میکند که غیرهستی جز نیستی نبود: شهد اللّه لااله الا هو.
- باب هفتم در حکمت تکلیف و جبر و قدر و سلوک — حقیقت- حکمت تکلیف اظهار هستی است به ظهور عجز غیر و اضطرار به عبادت و تعظیم ذات معبود حقیقی، و غایت آنست که حصه عدمیت ممکن که عبدیت است از حصۀ الهیت که وجود است ممتاز گردد، و این بود معنی: ما عبدناک حق عبادتک. ما عرفناک حق معرفتک، و ما قدروا اللّه حق
- باب هشتم در بیان معاد و بیان حشر و حقیقت فنا و بقا — حقیقت- چون محقق گشت که مبداء عبارت است از ظهور هستی در نیستی، معاد عبارت بود از ظهور نیستی در هستی، چه مبدأ و معاد متقابلانند: کما بدانا اول خلق نعیده.
- باب سوم در مظاهر و مراتب آن و بیان مبداء — مقدمه- شدت ظهور مدرک مانع ادراک بود، به مثابت ظلمتی که از ادراک قرص آفتاب به دیده رسد: واضله اللّه علی علم.
- بسم اللّه الرحمن الرحیم — حمد و ثنای بی عدد ذوالجلالی را که آثار قدرت او در عالم آفاق و انفس چون آفتاب جهانتاب بر چشم اهل بصیرت تابان است کقوله تعالی: «سنریهم آیاتنا فی الآفاق و فی انفسهم حتی یتبیّن لهم انّه الحق»؛ و اظهار صنع او در ظاهر و باطن عالم مُلک و ملکوت روشن و عیان ا
- باب اول در بیان نفس طبیعی و نباتی و حیوانی و انسانی و قوّتهای ایشان و خادمان ایشان — بدان که نفس طبیعی عبارت از قوّتی است که اجزای جسم را نگذارد تا از یکدیگر متلاشی شود، و نفس طبیعی را دو خدمتکار است که یکی را خِفَّت گویند و دیگری را ثقل. و خفت عبارت از قوتی باشد که مایل محیط بود و ثقل بر عکس او.
- باب چهارم در بیان آنکه حکمت در آفرینش چه بود — بدان که حق تعالی مردم را بجهت آن آفرید تا او را بشناسند و بپرستند کقوله تعالی: «و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون»، ای لیعرفون. یعنی نیافریدیم جنّیان را و آدمیان را مگر از برای آنکه حضرت ما را بشناسند و بپرستند. و در احادیث الهی چنین آمده است که داو
- باب دوّم در صدور موجودات — بدان که اول چیزی که حق سبحانه و تعالی بیافرید عقل بود کقوله علیه السلام: «اول ماخلق اللّه تعالی العقل». و عقل را سه معرفت داد: اول معرفت خود، دوم معرفت حق، سوم معرفت احتیاج او به حق. و از هر معرفتی چیزی در وجود آمد: از معرفت خود نفسی و از معرفت حق عق
- باب ششم در برابر کردن آفاق با انفس یعنی برابر کردن تن آدم با عالم — چون گفته بودیم که تن آدم نسخۀ عالم است، اکنون بدانکه تن مشابه زمین است و مشابه آسمان و مشابه سال است که زمان است و مشابه شهر است که مکان است. پس ما در این رساله بجهت آسانی طالب این تشبیهات را جداگانه بیان کنیم:
- باب پنجم در مبدأ و معاد — بدان که تن مردم را اصل از خاک است و خاک به واسطۀ ادوار افلاک و شعاع کواکب و امتزاج و اعتدال عناصر صورت خاکی را بگذارد و به صورت نبات مکون شود. بعد از آن غذای حیوان شود و آنگاه حیوان غذای انسان گردد و شاید که آن نبات خود غذای انسان شود. فی الجمله آن غ
- باب هفتم در تطبیق آفاق و انفس — بدان که مجموع عالم بعضی ظاهر است و بعضی باطن. آنچه ظاهر است از عالم، افلاک است و عناصر و موالید؛ و آنچه باطن است از عالم، نفوس است و عقول و مردم را نیز ظاهری و باطنی هست، ظاهر چون بدن و باطن چون قوّتها که بدان ادراک اشیا کند مثل قوّت بینائی و شنوائی
- باب سوم در بیان واجب و ممکن و ممتنع — بدان که هرچه عدم او ضروری بود او را ممتنع الوجود خوانند و هر چه وجود او ضروری بود او را واجب الوجود گویند و هر چه وجود و عدم او هیچ کدام ضروری نبود او را ممکن الوجود خوانند. اکنون بدان که هر چه موجود است یا واجب الوجود است یا ممکن الوجود، بجهت آنکه م
- بخش ۱ - بسم اللّه الرحمن الرحیم — حمد و فضل خدای عزّوجل
- بخش ۲ - فی ترتیب الکتاب و سبب نظمه — راه خواهی به صحن و صفۀ بار