لبیبی
زندگینامهٔ لبیبی
لَبیبی شاعر ایرانی نیمه نخست سدهٔ پنجم هجری و از استادان مسلم زبان پارسی بوده اما امروز از اشعار او جز از اندکی در دست نیست. وی ظاهراً از مردم خراسان و از دوستان فرخی سیستانی و از کسانی بوده که عنصری با وی خصومت داشته است. مسعود سعد سلمان در قصیدهای که به استقبال او ساخته است او را استاد و سیدالشعرا خوانده است. یکی از قصاید وی با استفاده از مقالهٔ «قصیدهای نویافته از لبیبی» به قلم «امید سروری» در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
آثار لبیبی
شعرهای لبیبی
- شمارهٔ ۹۱ - به شاهد لغت کالفته، بمعنی آشفته — فرود آید ز پشتش پور ملعون
- شمارهٔ ۹۴ - به شاهد لغت غاوشو، بمعنی خیاری که از بهر تخم رها کنند — زرد و درازتر شده از غاوشوی خام
- شمارهٔ ۹۲ - به شاهد لغت افراشته، بمعنی بلند کرده و انباشته — دل از حرص و از کینه انباشته
- شمارهٔ ۹۵ - به شاهد لغت سنه، بمعنی لعنت و نفرین و هم به شاهد لغت فریه، بمعنی نفرین — ای فرومایه و در کون هل و بی شرم و خبیث
- شمارهٔ ۹۳ - به شاهد لغت کالیدن، بمعنی گریختن — ز کالیدن یک تن از رزمگاه
- شمارهٔ ۹۷ - به شاهد لغت تزه، بمعنی دندانه کلید که از چوب کنند — دهقان بی ده است و شتربان بی شتر
- شمارهٔ ۹۶ - به شاهد لغت غلیواژ، به معنی زغن — ای بچه حمدونه غلیواژ غلیواژ
- شمارهٔ ۹۰ - به شاهد لغت اندخسواره، بمعنی پناه و حصار — ز خشم این کهن گرگ ژکاره
- شمارهٔ ۱۰۳ - به شاهد لغت سور بمعنی مهمانی بانبوهی — سوری! تو جهانرا بدل ماتم سوری
- شمارهٔ ۱۰۴ - به شاهد لغت مستی بمعنی گله کردن — باده خور و مستی کن مستی چه کنی از غم
- شمارهٔ ۹۸ - به شاهد لغت کونده، بمعنی چیزی که از گیاه بافند چون دامی و کاه بدان کشند — من بر تو فکنده ظن نیکو
- شمارهٔ ۹۹ - به شاهد لغت رنبه، بمعنی موی زهار — آنگاه که من هجات گویم
- شمارهٔ ۱۰۵ - به شاهد لغت راژ، بمعنی قبه خرمن از غله — پای او افراشتند اینجا چنانک
- شمارهٔ ۱۰۲ - به شاهد لغت چیستان، بمعنی اغلوطه پرسیدنی که بعربی لغز گویند — اگر این چیستان تو بگشایی
- شمارهٔ ۱۰۰ - به شاهد لغت چنبه، بمعنی چوب پشت در . . . — دو چیزش برکن و دو بشکن
- شمارهٔ ۱۰۱ - به شاهد لغت نخکله، بمعنی گوزی ( گردویی) سخت — ای بزفتی علم بگرد جهان
- شمارهٔ ۱۰۸ - به شاهد لغت بشکوه، به معنی صاحب حشمت و هیبت — ز بس بود بشکوه و بافرهی
- شمارهٔ ۱۱۰ - به شاهد لغت ناغوش، بمعنی سر بآب فروبردن و غوطه خوردن — گرد گرداب مگرد ای که ندانی تو شنا
- شمارهٔ ۱۰۹ - به شاهد لغت شارک، بمعنی مرغکی کوچک و خوش آواز و سیاه — الا تا درایند طوطی و شارک
- شمارهٔ ۱۰۶ - به شاهد لغت بافکار، به معنی جولاه — بافکاری بود در شهر هری
- شمارهٔ ۱۱۱ - به شاهد لغت لک، بمعنی سخنان بیهوده و هرزه و هذیان — رفت ریمن مرد خام لک درای
- شمارهٔ ۱۰۷ - به شاهد لغت فرسنگسار، به معنی سنگچین که بر سر راهها برای نشان راه کنند، میلی که برای نشان فرسنگ ساخته باشند و آن را دروازه هزار گام نیز گویند — نیابی در جهان بی مهر یاری