لبیبی
زندگینامهٔ لبیبی
لَبیبی شاعر ایرانی نیمه نخست سدهٔ پنجم هجری و از استادان مسلم زبان پارسی بوده اما امروز از اشعار او جز از اندکی در دست نیست. وی ظاهراً از مردم خراسان و از دوستان فرخی سیستانی و از کسانی بوده که عنصری با وی خصومت داشته است. مسعود سعد سلمان در قصیدهای که به استقبال او ساخته است او را استاد و سیدالشعرا خوانده است. یکی از قصاید وی با استفاده از مقالهٔ «قصیدهای نویافته از لبیبی» به قلم «امید سروری» در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
آثار لبیبی
شعرهای لبیبی
- شمارهٔ ۶۶ - به شاهد لغت خشکانج، بمعنی خشک اندام — تو چنین فربه و آکنده چرایی پدرت
- شمارهٔ ۷۰ - به شاهد لغت چکوک بمعنی چکاوک — چون ماهی شیم کی خورد غوطه چغوک
- شمارهٔ ۶۷ - به شاهد لغت فرغیش، به معنی آن موی که از زیر پوستین سر فرو آورده بود و جامه ریمناک دریده دامن را نیز گویند — ز خشم دندان بگذارد بر . . . خواهر
- شمارهٔ ۶۸ - به شاهد لغت سکج، به معنی مویز — همچو انگور آبدار بدی
- شمارهٔ ۶۹ - به شاهد لغت پک، بمعنی چغز ( قورباغه) — ای همچو یک پلید و چنو دیده ها برون
- شمارهٔ ۷۲ - به شاهد لغت لوچ، احول، دوبین — آن تویی کور و تویی لوچ و تویی کوچ بلوچ
- شمارهٔ ۷۱ - به شاهد لغت کوک، بمعنی نوعی تره یا کاهو — از زبان باشد بر مردم دانی
- شمارهٔ ۷۳ - به شاهد لغت بستر آهنگ، به معنی لحاف یا آنچه بر روی لحاف و نهالی پوشند که گرد بر آن ننشیند — خوشا حال لحاف و بستر آهنگ
- شمارهٔ ۷۷ - به شاهد لغت وارون، بمعنی نحس — ندانم بخت را با من چه کین است
- شمارهٔ ۷۵ - به شاهد لغت ماژ، بمعنی عشرت و سور کردن — درین محنت سرای شادی و غم
- شمارهٔ ۸۰ - به شاهد لغت بنشاختن، بمعنی بنشاندن — چو باز آمد از حمله و تاختن
- شمارهٔ ۷۶ - به شاهد لغت گولانج، بمعنی حلوایی که لابرلا نیز گویند — گولانج و گوشت و گرده و گوز آب و گادنی
- شمارهٔ ۷۸ - به شاهد لغت داشن، بمعنی عطا، داشاد — چکنم که سفیه را به نکوی
- شمارهٔ ۷۹ - به شاهد لغت غرواشه، به معنی لیف جولاهه — چو غرواشه ریشی به سرخی و چندان
- شمارهٔ ۸۱ - به شاهد لغت سر، به معنی شرابی که از برنج کنند — لفت بخورد و کرم درد گرفتم شکم
- شمارهٔ ۷۴ - به شاهد لغت ملنگ، به معنی بیهوش — ز جا جست چون آتشی بیدرنگ
- شمارهٔ ۸۵ - به شاهد لغت شنگینه، به معنی چوبی که گاو (بدان) رانند — شنگینه بر مدار تو از چاکر
- شمارهٔ ۸۶ - به شاهد لغت غلیواج، بمعنی زغن و موش گیر — ای بچه حمدونه بترسم که غلیواج
- شمارهٔ ۸۲ - به شاهد لغت ویر، بمعنی یاد و حافظه — یکی تیز ویریست بسیار دان
- شمارهٔ ۸۹ - به شاهد لغت اماره، بمعنی حساب — اگر خواهی سپاهش را شماره
- شمارهٔ ۸۴ - به شاهد لغت فرخو، بمعنی پاک کردن کشت و باغ، پیراستن تاک رز و گزین کردن کشت — گر نیستت ستورچه باشد
- شمارهٔ ۸۸ - به شاهد لغت خلنده، بمعنی در اندرون رونده و مجروح کننده — بود بر دل ز مژگان خلنده
- شمارهٔ ۸۷ - به شاهد لغت نسو، بمعنی هموار و ساده که در آن درشتی نباشد — نسو بود از آنگونه دیوار او
- شمارهٔ ۸۳ - به شاهد لغت هنج، بمعنی کشنده — کمندی عدو هنج از بهر کین