لبیبی
زندگینامهٔ لبیبی
لَبیبی شاعر ایرانی نیمه نخست سدهٔ پنجم هجری و از استادان مسلم زبان پارسی بوده اما امروز از اشعار او جز از اندکی در دست نیست. وی ظاهراً از مردم خراسان و از دوستان فرخی سیستانی و از کسانی بوده که عنصری با وی خصومت داشته است. مسعود سعد سلمان در قصیدهای که به استقبال او ساخته است او را استاد و سیدالشعرا خوانده است. یکی از قصاید وی با استفاده از مقالهٔ «قصیدهای نویافته از لبیبی» به قلم «امید سروری» در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
آثار لبیبی
شعرهای لبیبی
- شمارهٔ ۴۴ - به شاهد لغت غر، به معنی دبه خایه — برون شدند سحرگه ز خانه مهمانانش
- شمارهٔ ۴۳ - به شاهد لغت سپار، بمعنی گاوآهن که زمین شکافد — ترا گردن در بسته به بیوغ
- شمارهٔ ۴۷ - به شاهد لغت فاژ،بمعنی دهان دره — قیاس . . . ش چگونه کنم بیا و بگوی
- شمارهٔ ۴۹ - به شاهد لغت انگاره، به معنی جریده حساب و نامه اعمال — زان پیش که پیش آیدت آن روز پر از هول
- شمارهٔ ۴۶ - به شاهد لغت جخش، بمعنی علتی که از گلو مانند بادنجان برآید و درد نکند و اگر ببرند بیم هلاکت باشد و اکثر مردم گیلان و فرغانه را باشد — از گردن او جخش در آویخته گوئی
- شمارهٔ ۴۵ - به شاهد لغت خوش، بمعنی زن مادر — ...
- شمارهٔ ۴۸ - به شاهد لغت اژدر — ازین هفت سر اژدر عمر خوار
- شمارهٔ ۴۲ - به شاهد لغت سوسمار، بمعنی جانوری که ضب گویندش بتازی — چنان باد در آرد بخویشتن
- شمارهٔ ۵۳ - به شاهد لغت پویه، به معنی دویدن — به گرمی چو برق و به نرمی چو ابر
- شمارهٔ ۵۰ - به شاهد لغت مشکوه، بمعنی مترس و هیبت زده مشو — تواضع کرد بسیار و مرا گفت
- شمارهٔ ۵۲ - به شاهد لغت توفید، بمعنی حسد و آواز از غلبه و جوش در افتاد — از آن لشکر گشن توفید دهر
- شمارهٔ ۵۵ - به شاهد لغت گرازد، به معنی از روی ناز و تکبر خرامد — به روز نبرد آن هژبر دلیر
- شمارهٔ ۵۶ - به شاهد لغت شهریر، بمعنی روز چهارم از هر ماه (شهریور) — چو در روز شهریر آمد بشهر
- شمارهٔ ۵۴ - به شاهد لغت زاج سور، بمعنی مهمانی و سوری که در حین زادن زن کنند — خزاین تهی شد در آن زاج سور
- شمارهٔ ۵۷ - به شاهد لغت ناگوار، بمعنی چیزی ناگوار و بدهضم که گوارا نشود و مرد گران جان و بمعنی تخمه و امتلا — از سخای تو ناگوار گرفت
- شمارهٔ ۵۱ - به شاهد لغت باسک، بمعنی خمیازه — چو باسک کند ماه من از خمار
- شمارهٔ ۶۰ - به شاهد لغت لنج، بمعنی بیرون روی — کرهای را که کسی نرم نکردهست، متاز
- شمارهٔ ۶۱ - به شاهد لغت ناژ، به معنی درختی مانند سرو — ایا ز بیم زبانم نَژَند گشته و هاژ
- شمارهٔ ۶۲ - به شاهد لغت ورس، بمعنی چوبی که در بینی اشتر کنند — ایا کرده در بینیت حرص ورس
- شمارهٔ ۶۴ - به شاهد لغت خرانبار، بمعنی آن که جماعتی در کاری جمع شوند و . . . — یکی مؤاجر بیشرم و ناخوشی که ترا
- شمارهٔ ۶۳ - به شاهد لغت آس، به معنی آنچه خرد شود در زیر سنگ آسیا — دوستا جای بین و مرد شناس
- شمارهٔ ۵۹ - به شاهد لغت ارزیز، بمعنی قلعی — گرچه زردست همچو زر پشیز
- شمارهٔ ۵۸ - به شاهد لغت غرشیده، بمعنی خشم آلوده — چو غرشیده گشتی ز کین و ستیز
- شمارهٔ ۶۵ - به شاهد لغت غلغلیج، بمعنی دغدغه یعنی آنکه پهلوی کسی را یا زیر کش بر انگشت بکاوی و بجنبانی تا بخندد — چو بینی آن خر بدبخت را ملامت نیست