فصیحی هروی
درگذشته ۱۰۴۹ هجری قمری، بخارا
زندگینامهٔ فصیحی هروی
میرزا فصیحالدین فصیحی هروی فرزند ابوالمکارم (زادهٔ بخارا احتمالاً در سال ۹۸۷ قمری، درگذشتهٔ سال ۱۰۴۹ قمری در هرات) شاعری که از بزرگان سادات هرات بود و نسبش به خواجه عبدالله انصاری میرسد. پس از چیرگی عبیدالله خان ازبک بر هرات در ۹۹۷ق، ابوالمکارم با خانوادهاش به هرات بازگشت و همانجا ساکن شد و در همان زمان، فصیحالدین ده ساله بود. صیحی در هرات تحصیل نمود و در شعر شهرت یافت. او نزد والیان و بیگلربیگیهای هرات و خراسان ارجمند گشت و آنان را ستود. در ۱۰۲۲ق ناگهان تصمیم به مهاجرت به هند گرفت، از هرات به قندهار گریخت اما در راه گرفتار سواران والی خراسان شد، او را به هرات بازگرداندند و به فرمان حسینخان (والی) به زندان افتاد، اما پس از اندکی بخشوده شد. چند سال بعد، در عهد حسنخان شاملو و در نشستی نزد او، مناظرهای میان حکیم شفایی و فصیحی روی داد. در این مناظرهٔ ادبی که به مشاجره انجامیده بود، «حسنخان جانب فصیحی را گرفت، شفایی رنجید و از هرات برآمد و فصیحی را هجو گفت.» فصیحی چون به هند نرفت، به ناچار دیوان اشعارش را به هند فرستاد، با آمدن شاه عباس اول در ۱۰۳۱ ق به هرات، مورد توجه شاه قرار گرفت و در ملازمت وی به قزوین رفت. پس از چندی به هرات بازگشت. وی را «ملکالشعراء خراسان» نامیدهاند. وی در سرودن شعر، بهویژه قصیده و غزل، توانا بود و شاعرانی چون ناظم هروی، درویش واله و میرزا جلال اسیر شهرستانی، از شاگردان و تربیت یافتگان او هستند. وی خط شکسته را نیز به خوبی مینوشت. اشعارش ساده و روان و دارای مضامینی دقیق و عاشقانه و نزدیک به شاعران سبک خراسانی است و در عین حال از مفاهیم پیچیده و ترکیبات استعاری دشوار بر کنار است.
آثار فصیحی هروی
شعرهای فصیحی هروی
- شمارهٔ ۲۰ — هر چند دلم ز درد خونریزتر است
- شمارهٔ ۲۲ — ای شمع گرت ذوق غم آموختن است
- شمارهٔ ۲۴ — امشب چمنت به آب و تابی شده است
- شمارهٔ ۲۱ — ای آنکه غمت پردگی محمل ماست
- شمارهٔ ۲۳ — باز از سر ناز می به اغیار ده است
- شمارهٔ ۱۹ — دیشب ز دلم شعله آهی برخاست
- شمارهٔ ۱۷ — صد شکر که حرف دوست شد بیکم و کاست
- شمارهٔ ۱۸ — امشب که چو صبح وصل عشرت لقب است
- شمارهٔ ۲۷ — گیرم که ز آه و نالهات صد حشرست
- شمارهٔ ۲۹ — از مرگ گل حیات بیرنگترست
- شمارهٔ ۲۵ — دورت آورد کآفتابی میخواست
- شمارهٔ ۳۰ — این نسخه که بر شیشه نادان سنگست
- شمارهٔ ۳۱ — این روح که شمع مجلس افروز منست
- شمارهٔ ۲۸ — می نوش کنون که ابر رحمت بارست
- شمارهٔ ۲۶ — دل مهمانست و میزبانش غم تست
- شمارهٔ ۳۲ — بر من که چو ابر پایم از دامانست
- شمارهٔ ۳۵ — گرد گلت از رشک عرق میبایست
- شمارهٔ ۳۶ — این اسب که چون خواجه ما فرتوتیست
- شمارهٔ ۳۹ — کوته خردی که شرمسار از من نیست
- شمارهٔ ۳۷ — دور از تو دلم چو سینه آهستانیست
- شمارهٔ ۴۰ — از دیده به سوی دوست پیوسته رهیست
- شمارهٔ ۳۸ — داریم بتی که در بنیآدم نیست
- شمارهٔ ۳۳ — بی روی تو بر دیده نظر بهتانست
- شمارهٔ ۳۴ — در بحر جهان که ساحلش افواهست