نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

محمد بن منور

زندگی‌نامهٔ محمد بن منور

«محمد بن منور بن ابوسعید بن ابوطاهر بن ابوسعید ابوالخیر»، نوادهٔ عارف مشهور، ابوسعید ابوالخیر و مؤلف کتاب «اسرار التوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید فضل الله بن ابی الخیر المیهنی» می‌باشد که آن را در میان سال‌های ۵۵۳ تا ۵۵۹ هجری در احوال جد خود، ابوسعید ابوالخیر نوشته است. کتاب اسرار التوحید با استفاده از نسخهٔ آماده شده به همت وبگاه تصوف ایرانی در گنجور در دسترس قرار گرفته است.

آثار محمد بن منور

شعرهای محمد بن منور

  • شمارهٔ ۱۷۹ — شیخ گفت ما همسایگان چپ و راست و پس و پیش را از خدای بخواسته‌ایم و خداوند تعالی ایشان را در کار ما کرده است پس گفت همسایگان ما بلخ و مرو و نشابور و هریست و هم شیخ ما گفت کی در حقّ کسانی کی گرد ما درند هیچ چیز نمی‌باید گفت کی آنکس کی بر خری نشسته یکبار
  • شمارهٔ ۱۷۸ — شیخ گفت هرکه ما را بدید و درحقّ فرزندان و خاندان ما سعی کند فردا در مظلۀ شفاعت ما باشد و از شفاعت ما محروم نماند.
  • شمارهٔ ۱۷۶ — شیخ را پرسیدند کی پیر محقّق کدامست و مرید مصدق کدامست؟ گفت نشان پیر محقّق آنست که این ده خصلت در وی باز یابند تا در پیری درست باشد: نخستین مراد دیده باشد تا مرید تواند داشت، دوم راه سپرده باشد تا راه تواند نمود، سیم مهذب و مؤدَّب گشته باشد تا مؤدِّب
  • شمارهٔ ۱۷۷ — شیخ یک روز سخن مترسمان می‌گفت پس گفت اول رسمی بود کی مردم بتکلف بکند آنگه آن عادت شود آنگه آن عادت طبیعت شود آنگه آن طبیعت حقّیقت شود. پس شیخ ابوبکر مؤدب را گفت برخیز و دوات و کاغذ بیار تا از رسوم و عادات خانقاهیان فصلی بگوییم، چون بیاورد گفت بنویس و
  • بخش ۱ — خواجه بوطاهر شیخ ما گفت که خواجه بومنصور ورقانی یک روز به زیارت به نزدیک شیخ ما آمد و گفت یا شیخ راهی در پیش من نه. شیخ گفت آن راه نگاه دار کی خداوند تعالی بدان راه فرموده است. گفت آن کدام راهست گفت آنکه گفت وَاتَّبِعْ سَبیلَ مَنْ اَنابَ اِلَّی، نگفت
  • بخش ۲ — هم خواجه بوطاهر شیخ گفت روزی سلطان طغرل کس فرستاد و خواجه بومنصور ورقانی را که وزیر وی بود بخواند، او گفت من هنوز نماز چاشت نگزارده‌ام، نتوانم آمد. آنکس چون این سخن بشنید به خدمت سلطان باز نمود سلطان هیچ چیز نگفت، چون خواجه بومنصور از اوراد فارغ شد ب
  • شمارهٔ ۱ — نامه‌های شیخ ما قدس اللّه روحه العزیز بعضی آورده شد برای تبرّک
  • شمارهٔ ۲ — در آن وقت که شیخ ما قدس اللّه روحه العزیز به نشابور بود درویشی پیش شیخ آمد و گفت اندیشۀ میهنه دارم، شیخ دوات و کاغذ خواست و گفت ساعتی توقف باید کرد تا چیزی به بوطاهر بنویسم پس بنوشت:
  • شمارهٔ ۴ — و به یکی از بزرگان نویسد شیخ بدرخواست خطیبی عزیز:
  • شمارهٔ ۵ — خطیب از جاه به شیخ ما چیزی نوشت شیخ جواب نوشت:
  • شمارهٔ ۶ — خواجه امام محمدبن عبداللّه بن یوسف الجوینی در نشابور برحمت خدای تعالی رسیده بود شیخ ما نامه‌ای نوشت از میهنه به بزرگان شهر نشابور به تعزیت او، نبشت:
  • شمارهٔ ۳ — شیخ را درویشی گفت ای شیخ بمرو الرود می‌روم خدمتی هست؟ شیخ ما گفت تا به قاضی حسین چیزی نویسم، بنوشت:
  • شمارهٔ ۷ — در آن وقت کی شیخ ما قدس اللّه روحه به نشابور بود درویشی فرا پیش شیخ آمد پای افزار پوشیده و گفت بمیهنه می‌شوم خدمتی هست؟ شیخ گفت تا فرزندان را چیزی نویسم، بنوشت:
  • شمارهٔ ۸ — این نامه شیخ ما نوشت بفقیه ابوبکر خطیب از میهنه بمرو:
  • بخش ۲ — شیخ ما روزی بدرختی کی بر در مشهد مقدس است بر نگریست، برگ زرد گشته دید، این بیت بگفت:
  • بخش ۱ — ابیات کی بر زفان شیخ ما قدس اللّه روحه العزیز رفته است
  • بخش ۷ — وقتی پیش شیخ ما می‌خوانده‌اند:
  • بخش ۳ — وقتی قوّال در پیش شیخ ما این بیت می‌گفت:
  • بخش ۶ — شیخ این دو بیت بخط خویش نوشته بود:
  • بخش ۵ — امام اسمعیل ساوی گفت من رقعۀ نوشتم به شیخ و بنوشتم کی کسی ترا غیبت کرده است او را بحل کن، شیخ گفت بخط مبارک نوشت:
  • بخش ۴ — شیخ گفت امشب ابرهیم خوانده است: