مولانا
زندگینامهٔ مولانا
مولانا جلالالدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از علما و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که بین او و سلطان محمد خوارزمشاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و بعد از مدتی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا بعد از فوت پدر تحت تعلیمات برهانالدین محقق ترمذی قرار گرفت. ملاقات وی با شمس تبریزی در سال ۶۴۲ هجری قمری انقلابی در وی پدید آورد که موجب ترک مسند تدریس و فتوای وی شد و به مراقبت نفس و تذهیب باطن پرداخت. وی در سال ۶۷۲ هجری قمری در قونیه وفات یافت. از آثار او میتوان به مثنوی، دیوان غزلیات یا کلیات شمس، رباعیات، مکتوبات، فیه مافیه و مجالس سبعه اشاره کرد.
آثار مولانا
شعرهای مولانا
- بخش ۱۳۵ - مکرر کردن کافران حجتهای جبریانه را — قوم گفتند ای گروه این رنج ما
- بخش ۱۳۴ - جواب انبیا علیهم السلام مر جبریان را — انبیا گفتند کاری آفرید
- بخش ۱۴۰ - بیان آنک حق تعالی صورت ملوک را سبب مسخر کردن جباران کی مسخر حق نباشند ساخته است چنانک موسی علیه السلام باب صغیر ساخت بر ربض قدس جهت رکوع جباران بنی اسرائیل وقت در آمدن کی ادخلوا الباب سجدا و قولوا حطة — آنچنانک حق ز گوشت و استخوان
- بخش ۱۳۳ - منع کردن انبیا را از نصیحت کردن و حجت آوردن جبریانه — قوم گفتند ای نصوحان بس بود
- بخش ۱۳۷ - مکرر کردن قوم اعتراض ترجیه بر انبیا علیهمالسلام — قوم گفتند ار شما سعد خودیت
- بخش ۱۴۱ - قصه عشق صوفی بر سفرهٔ تهی — صوفیی بر میخ روزی سفره دید
- بخش ۱۳۶ - باز جواب انبیا علیهم السلام ایشان را — انبیا گفتند نومیدی بدست
- بخش ۱۳۹ - حکمت آفریدن دوزخ آن جهان و زندان این جهان تا معبد متکبّران باشد کی ائتیا طوعا او کرها — که لئیمان در جفا صافی شوند
- بخش ۱۴۲ - مخصوص بودن یعقوب علیه السلام به چشیدن جام حق از روی یوسف و کشیدن بوی حق از بوی یوسف و حرمان برادران و غیر هم ازین هر دو — آنچ یعقوب از رخ یوسف بدید
- بخش ۱۴۳ - حکایت امیر و غلامش کی نماز باره بود وانس عظیم داشت در نماز و مناجات با حق — میر شد محتاج گرمابه سحر
- بخش ۱۴۴ - نومید شدن انبیا از قبول و پذیرای منکران قوله حتی اذا استیاس الرسل — انبیا گفتند با خاطر که چند
- بخش ۱۳۸ - باز جواب انبیا علیهم السلام — انبیا گفتند فال زشت و بد
- بخش ۱۴۶ - بیان آنک رسول علیه السلام فرمود ان لله تعالی اولیاء اخفیاء — قوم دیگر سخت پنهان میروند
- بخش ۱۴۷ - حکایت مندیل در تنور پر آتش انداختن انس رضی الله عنه و ناسوختن — از انس فرزند مالک آمدست
- بخش ۱۵۲ - آمدن آن زن کافر با طفل شیرخواره به نزدیک مصطفی علیه السلام و ناطق شدن عیسیوار به معجزات رسول صلی الله علیه و سلم — هم از آن ده یک زنی از کافران
- بخش ۱۴۹ - مشک آن غلام ازغیب پر آب کردن بمعجزه و آن غلام سیاه را سپیدرو کردن باذن الله تعالی — ای غلام اکنون تو پر بین مشک خود
- بخش ۱۵۴ - وجه عبرت گرفتن ازین حکایت و یقین دانستن کی ان مع العسر یسرا — عبرتست آن قصه ای جان مر ترا
- بخش ۱۵۵ - استدعاء آن مرد از موسی زبان بهایم با طیور — گفت موسی را یکی مرد جوان
- بخش ۱۵۳ - ربودن عقاب موزهٔ مصطفی علیه السلام و بردن بر هوا و نگون کردن و از موزه مار سیاه فرو افتادن — اندرین بودند کآواز صلا
- بخش ۱۵۶ - وحی آمدن از حق تعالی به موسی کی بیاموزش چیزی کی استدعا کند یا بعضی از آن — گفت یزدان تو بده بایست او
- بخش ۱۴۵ - بیان آنک ایمان مقلد خوفست و رجا — داعی هر پیشه اومیدست و بوک
- بخش ۱۵۱ - بیان آنک حق تعالی هرچه داد و آفرید از سماوات و ارضین و اعیان و اعراض همه به استدعاء حاجت آفرید؛ خود را محتاج چیزی باید کردن تا بدهد؛ کی «امن یجیب المضطر اذا دعاه»؛ اضطرار، گواه استحقاق است — آن نیاز مریمی بودهست و درد
- بخش ۱۴۸ - قصهٔ فریاد رسیدن رسول علیه السلام کاروان عرب را کی از تشنگی و بیآبی در مانده بودند و دل بر مرگ نهاده شتران و خلق زبان برون انداخته — اندر آن وادی گروهی از عرب
- بخش ۱۵۰ - دیدن خواجه غلام خود را سپید و ناشناختن کی اوست و گفتن کی غلام مرا تو کشتهای خونت گرفت و خدا ترا به دست من انداخت — خواجه از دورش بدید و خیره ماند