جامی
زاده ۸۱۷ – درگذشته ۸۹۸ هجری قمری، خرجرد جام
زندگینامهٔ جامی
نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
آثار جامی
شعرهای جامی
- بخش ۲۶ - حکایت معامله و مقاوله حکم با زن — زد حکیمی به حکم جود قدم
- بخش ۲۵ - گفتار در فضیلت جود و کرم — پیش سوداییان تخت و جلال
- بخش ۲۷ - حکایت رحم کردن نوشیروان بر آن پیرزن ناتوان که به کوزه ای نادرست دست و روی خود می شست — خواست تا آفتابه زر خویش
- بخش ۲۲ - رسیدن پیغمبر صلی الله علیه و سلم به گروهی و از ایشان پرسیدن که در چه کارید و جواب گفتن ایشان — در رهی می گذشت پیغمبر
- بخش ۲۱ - در بیان غضب که آتش طبع افروختن است و خرمن دین و دنیا سوختن — به غضب جان هیچ کس مخراش
- بخش ۲۴ - حکایت آن ساقی که در مجلس نوشیروان گستاخی کرد و عفو کردن نوشیروان آن گستاخی را از وی — بشنو این قصه را که نوشروان
- بخش ۲۳ - حکایت شکایت آن پادشاه از استیلای صفت غضب بر وی پیش آن حکیم و معالجه فرمودن حکیم آن را — بود شاهی به فضل و دانش و رای
- بخش ۲۰ - حکایت دعا کردن پادشاه ترمذ که تا از کنیزکی که به محبت وی از تدبیر ملک بازمانده بود خلاصی یابد — شاه ترمذ کنیزکی زیبا
- بخش ۳۴ - حکایت امیر خوارزمی که ظلم و فسق خود را به شریعت راست کردی — بود پیری به خطه خوارزم
- بخش ۳۰ - گفتار در مذمت بخل — بخل قفلیست بر خزینه شاه
- بخش ۳۵ - حکایت محتسب بغداد که منکر پیش او معروف بود و معروف در نظر او منکر می نمود — حاجیان را به وقت حج افتاد
- بخش ۲۸ - حکایت سنجر و بخشیدن منقل پر لعل و گوهر — سنجر بن ملکشه آن شه راد
- بخش ۲۹ - قصه حاتم و آن بند از پای اسیری گشادن و بر پای خود نهادن — حاتم آن بحر جود و کان عطا
- بخش ۳۱ - حکایت آنچه رسول صلی الله علیه و سلم در حق آن زن بخیل گفته است — شد به پیش رسول بیوه زنی
- بخش ۳۳ - گفتار در بیان آنکه پادشاهان را از دو کس گریز نیست عالمی که کار دین وی سازد و وزیری که کار دنیای وی پردازد — شاه را چاره نیست از دو نفر
- بخش ۳۲ - حکایت پسر یحیی برمکی و صفت بخل وی — داشت یحیای برمکی پسری
- بخش ۳۷ - حکایت آن بد سرشت که به صاحب عباد نامه نوشت که فلان مالدار مرده است و از وی مال خطیر مانده و بجز یک طفل صغیر وارثی ندارد و جواب نوشتن صاحب عباد به وی — ابن عباد آن بری ز عناد
- بخش ۳۹ - حکایت سیاست یعقوب سلطان آن عوان شیرازی را — بود یعقوب بن حسن شاهی
- بخش ۳۶ - در بیان آنکه همچنان که پادشاهان را از دانشمندان خوب گفتار نیک کردار ناچار است از وزیر مشیر به رعایت رعایا و عنایت به کافه برایا ناگزیر است — شاه را آنچنان که نیست گزیر
- بخش ۴۲ - گفتار در احتیاج به طبیب که حفظ صحت به رأی وی منوط است و معالجه مرض به تدبیر وی مشروط — دل بود اوستاد کارگزار
- بخش ۴۰ - گفتار در احتیاج پادشاهان در مراحل امید و هراس به حکیمان فلک پیمای و منجمان ستاره شناس — هر چه بینی به زیر چرخ کبود
- بخش ۴۳ - امام شافعی رضی الله عنه فرموده است که می بایستی طبیب اسلامیان دانایان پارسا بودی نه یهود و ترسا — شافعی آن امام مطلبی
- بخش ۴۱ - حکایت نظام الملک و منجم موصلی — بود در دولت نظام الملک
- بخش ۳۸ - نصیحتی منجی از فضیحت و ملامت مفضی به سلامت — بشنو ای خواجه این حکایت را