اهلی شیرازی
زاده ۸۵۸ – درگذشته ۹۴۲ هجری قمری، شیراز
زندگینامهٔ اهلی شیرازی
محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
آثار اهلی شیرازی
شعرهای اهلی شیرازی
- شمارهٔ ۴۱۴ — آدم بطهارت و تمیز است عزیز
- شمارهٔ ۴۱۵ — عیدست بیا دل اسیری بنواز
- شمارهٔ ۴۱۶ — ساقی قدحی که شد در گلشن باز
- شمارهٔ ۴۱۸ — با فتنه عشق خوبرویان مستیز
- شمارهٔ ۴۱۷ — جان رفت و سر پریدنم نیست هنوز
- شمارهٔ ۴۲۱ — چو باده خوری مزن به بیهوده نفس
- شمارهٔ ۴۲۰ — من سوزنم و تو در مثل مغناطیس
- شمارهٔ ۴۱۹ — بگذر ز هوای شهوت و رغبت نفس
- شمارهٔ ۴۲۳ — گاهی ز اسیران جگر ریش بپرس
- شمارهٔ ۴۲۲ — ای مست وصال یار از اغیار بترس
- شمارهٔ ۴۲۵ — یارب خجلم چنان ز آلایش خویش
- شمارهٔ ۴۲۴ — بیمار و جز تو یاریم نیست ز کس
- شمارهٔ ۴۲۶ — خاموش نشین و فتنه انگیز مباش
- شمارهٔ ۴۲۷ — شهوت مپرست و بر بتان ناظر باش
- شمارهٔ ۴۲۸ — دل همچو چراغ روغن از خون بودش
- شمارهٔ ۴۲۹ — دوش از غم عمر رفته در منزل خویش
- شمارهٔ ۴۳۰ — کسری که فلک بمعدلت پروردش
- شمارهٔ ۴۳۲ — فرزند نکو بر آر ای صاحب هش
- شمارهٔ ۴۳۱ — با خلق کرم کن و به آزار مکوش
- شمارهٔ ۴۳۳ — آن قد چو سرو بین و روی چو مهش
- شمارهٔ ۴۳۵ — گرخانه سیه زعشق او شد مخروش
- شمارهٔ ۴۳۴ — عقل است کسی که شه برد فرمانش
- شمارهٔ ۴۳۶ — تا کی نگرم بدیده روشن خویش
- شمارهٔ ۴۳۷ — گر دوست نصیب ما نکردست فراغ