عراقی
زندگینامهٔ عراقی
شیخ فخرالّدین ابراهیم بن بزرگمهر متخلص به عراقی، عارف نامی و شاعر بلندآوازهٔ ایرانی، در اوایل قرن هفتم هجری در دهی در اطراف همدان به دنیا آمد. پس از تحصیل علوم و فنون و کسب دانش، برای ادامه تحصیل به همدان رفت. سپس با جمعی از دراویش رهسپار هندوستان شد و به خدمت شیخ بهاءالدین زکریا درآمد و بعد از مدتی با دختر او ازدواج کرد. بعدها به عربستان و سپس به قونیه رفت و به خدمت مولانا رسید و مصاحب و معاشر او شد. وی درسال ۶۸۶ یا ۶۸۸ هجری قمری در حدود سن هشتاد سالگی در دمشق وفات یافت. از آثار او میتوان علاوه بر دیوان اشعار به مثنوی عشاقنامه و کتاب لمعات اشاره کرد. کتاب لمعات عراقی از روی نسخهای که به تلاش همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است. «رسالهٔ اصطلاحات» نیز از روی نسخهٔ دیگری که به کوشش آقای محمد بیدآباد از همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است.
آثار عراقی
شعرهای عراقی
- لمعۀ بیست و پنجم — محب خواست که بعین الیقین جمال دوست بیند، عمری در این طلب سرگشته میگشت، ناگاه بسمع سر او ندا آمد:
- لمعۀ بیست و سوم — عشق را آتشی است که چون در دل افتد هرچه در دل یابد بسوزد، تا حدی که صورت معشوق را نیز از دل محو کند. مجنون مگردر این سوزش بود، گفتند: لیلی آمد، گفت:من خود لیلیام و سر بگریبان فراغت فرو برد، لیلی گفت:سر بر آر که منم محبوب تو.
- لمعۀ بیست و ششم — محب چون خواهد که مراقب محبوب باشد، چارۀ او آن بود که محبوب را بهرچشمی مراقب باشد و بهرنظری ناظر،چه او را در هر علمی صورتی است و در هر صورتی وجهی است، و در همه اشیاء ظهور او را مراقب بود، چه ظاهر همه اشیاء اوست، چنانکه باطن اوست. هوالظاهر و الباطن. ه
- لمعۀ بیست و چهارم — طلب و جستجوی عاشق نمونۀ طلب معشوق است، خود هر صفت که عاشق بدان صفت متصف شود، چون حیا و شوق و فرح و ضحک، بل هر صفتی که محب بر آن مجبول است، باصالت صفت محبوب تواندبود، در پیش محب امانت است، او را در آن هیچ شرکتی نیست، چه مشارکت در صفات دلیل کند بر مبا
- لمعۀ بیست و هفتم — عاشق را طلب شهود بهر فناست از وجود، دایم در عدم برای آن میزند که در حال عدم آسوده بود، هم شاهد بود و هم مشهود.
- لمعۀ بیست و هشتم — معشوق چون خواهد که عاشق را برکشد، نخست هر لباس که از هر عالمی با او همراه شده باشد از او برکشد و بدل آن خلعت صفات خودش درپوشاند، پس به همه نامهای خودش بخواند و به جای خودش بنشاند. اینجا باز در موقف مواقفش موقوف گرداند، یا به عالمش بهر تکمیل ناقصان با
- بِسْمِاللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحیم و به نستعین — شکر و سپاس موجودی را که اعیان اشیاء را به ظهور نور خویش بنواخت، که «اللّٰه نور السموات والارض» و علم عشق در کشور عاشقی برافروخت و به معشوقی درتاخت، که «یحبهم و یحبونه» و نقش و اثر غیر از بسیط مملکت هستی بپرداخت که «لااله معاللّٰه».
- مطلب اول - در کلماتی که اکثرش مخصوص به محبوب است و بعضی از آن متعلق به محبّ — میل: رجوع را گویند به اصل خود، بیشعور و آگاهی از اصل و مقصد، همچون رجوع طبیعی، چون جمادات به طبایع اربعه، که بیاختیار مایل اصلند، و همچون رجوع عناصر به اصل خود، بیاختیاری.
- مطلب سوم - در کلماتی چند که مخصوص به عاشق و احوال او است و اگرچه بعضی در نوعی به معشوق تعلق گیرد — وصال: مقام وحدت را گویند، معاللّٰه، در سرا و ضرا.
- مطلب دوم - در اسامئی که میان عاشق و معشوق مشترک و دایر است و در اسمی اطلاق خصوصیت ندارد ولیکن از روی معانی گاهی خصوصیت گیرند و گاه نگیرند — مجلس: آیات و اوقات حضور را گویند، با حقتعالی.
- غزل شمارهٔ ۵ — ندیدم در جهان کامی دریغا
- غزل شمارهٔ ۶ — سر به سر از لطف جانی ساقیا
- غزل شمارهٔ ۴ — کشیدم رنج بسیاری دریغا
- غزل شمارهٔ ۱ — هر سحر صد ناله و زاری کنم پیش صبا
- غزل شمارهٔ ۳ — این حادثه بین که زاد ما را
- غزل شمارهٔ ۲ — ای مرا یک بارگی از خویشتن کرده جدا
- غزل شمارهٔ ۷ — ای ز فروغ رخت تافته صد آفتاب
- غزل شمارهٔ ۱۱ — چو آفتاب رخت سایه بر جهان انداخت
- غزل شمارهٔ ۱۰ — به یک گره که دو چشمت بر ابروان انداخت
- غزل شمارهٔ ۸ — مست خراب یابد هر لحظه در خرابات
- غزل شمارهٔ ۹ — دیدی چو من خرابی افتاده در خرابات
- غزل شمارهٔ ۱۳ — ساقی قدحی شراب در دست
- غزل شمارهٔ ۱۲ — عراقی بار دیگر توبه بشکست
- غزل شمارهٔ ۱۴ — از پرده برون آمد، ساقی، قدحی در دست