سلمان ساوجی
زندگینامهٔ سلمان ساوجی
خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را داشت و تربیت فرزندش سلطان اویس را به او واگذار کرد. وی در اواخر عمر منزوی شد و به زادگاه خود بازگشت و در همانجا در سال ۷۷۸ هجری قمری دار فانی را وداع گفت. از وی علاوه بر دیوان قصاید و غزلیات و مقطعات، دو مثنوی به نام «جمشید و خورشید» و «فراقنامه» به جای مانده است.
آثار سلمان ساوجی
شعرهای سلمان ساوجی
- غزل شمارهٔ ۱۶۳ — شبهای فراقت را، آخر سحری باشد
- غزل شمارهٔ ۱۶۴ — دلم را جز سر زلفت، دگر جایی نمیباشد
- غزل شمارهٔ ۱۶۵ — مرا هوای تو از سر بدر نخواهد شد
- غزل شمارهٔ ۱۶۲ — مرا که چون تو پری چهره دلبری باشد
- غزل شمارهٔ ۱۶۷ — یار به زنجیر زلف، باز مرا میکشد
- غزل شمارهٔ ۱۶۸ — میکشم خود را و بازم دل بسویش میکشد
- غزل شمارهٔ ۱۶۹ — باد سحر از بوی تو دم زد، همه جان شد
- غزل شمارهٔ ۱۶۶ — من چه دانستم که هجر یار چندین در کشد؟
- غزل شمارهٔ ۱۷۰ — آن جان عزیز نیست که در کار ما نشد
- غزل شمارهٔ ۱۷۱ — نظری کن که دل از جور فراقت خون شد
- غزل شمارهٔ ۱۷۲ — نگارینا به صحرا رو، که بستان حله میپوشد
- غزل شمارهٔ ۱۷۳ — ز صبا سنبل او دوش به هم بر میشد
- غزل شمارهٔ ۱۷۴ — نمیدانم که نی چون من چرا بسیار مینالد؟
- غزل شمارهٔ ۱۷۷ — خوش آمد باد نوروزی، خوش آمد
- غزل شمارهٔ ۱۷۵ — غوغای عشق دوشم، ناگاه بر سر آمد
- غزل شمارهٔ ۱۷۶ — جان چو بشنید که آن جان جهان باز آمد
- غزل شمارهٔ ۱۷۸ — گل که خوش طلعت و خوشبو آمد
- غزل شمارهٔ ۱۸۴ — لاابالی وار، دستی بر جهان خواهم فشاند
- غزل شمارهٔ ۱۷۹ — سلام حال بیماران رسانیدن صبا داند
- غزل شمارهٔ ۱۸۲ — جان ما را دل بماند از ما و ما را دل نماند
- غزل شمارهٔ ۱۸۰ — کسی که قصه درد مرا نمیداند
- غزل شمارهٔ ۱۸۳ — زلف و رخسار تو را شام و سحر چون خواند؟
- غزل شمارهٔ ۱۸۵ — در خرابات مرا دوش به دوش آوردند
- غزل شمارهٔ ۱۸۱ — تو را آنی است در خوبی که هرکس آن نمیداند