عطار نیشابوری
زندگینامهٔ عطار
فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینه عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
آثار عطار
شعرهای عطار
- حکایت مردی غازی و مردی کافر که مهلت نماز به یکدیگر دادند — غازیی از کافری بس سرفراز
- حکایت دیوانهای که از سرما به ویرانهای پناه برد و خشتی بر سرش خورد — گفت آن دیوانهٔ تن برهنه
- حکایت دیوانهای که تگرگی بر سرش خورد و گمان برد کودکان بر سر او سنگ میزنند — بود آن دیوانه خون از دل چکان
- قحطی مصر و مردن مردم و گفتهٔ مرد دیوانه — خاست اندر مصر قحطی ناگهان
- حکایت مردی که خری به عاریت گرفت و آنرا گرگ درید — بود در کاریز بیسرمایهای
- حکایت غلامان عمید خراسان و دیوانهٔ ژندهپوش — در خراسان بود دولت بر مزید
- گفتهٔ واسطی که گذارش بر گور جهودان افتاد — واسطی میرفت سرگردان شده
- حکایت یوسف و ده برادرش که در قحطی به چاره جویی پیش او آمدند و گفتگوی آنها — ده برادر قحطشان کرده نفور
- شیخی که از سگی پلید دامن در نچید — در بر شیخی سگی میشد پلید
- حکایت رازجویی موسی از ابلیس — حق تعالی گفت با موسی به راز
- عقیدهٔ مردی پاکدین دربارهٔ مبتدی — پاک دینی گفت آن نیکوترست
- پاسخ بایزید به نکیر و منکر — چون برفت از دار دنیا بایزید
- حکایت شیخ بوبکر نشابوری که خرش بر لاف زدن او بادی رها کرد — شیخ بوبکر نشابوری به راه
- حکایت محمود که مهمان گلخن تاب شد — یک شبی محمود دل پر تاب شد
- حکایت درویش حقجو و راز و نیاز او — بود درویشی ز فرط عشق زار
- سقایی که از سقای دیگر آب خواست — میشد آن سقا مگر آبی به کف
- حکایت دیوانهای که در کوهسار با پلنگان انس کرده بود — بود مجنونی عجب در کوه سار
- حکایت عزیزی که از داشتن خداوند شادی میکرد — آن عزیزی گفت شد هفتاد سال
- حکایت عابدی که در زمان موسی مشغول ریش خود بود — عابدی بودست در وقت کلیم
- حکایت ابلهی که در آب افتاد و ریش بزرگش وبال او بود — داشت ریشی بس بزرگ آن ابلهی
- حکایت صوفیی که هرگاه جامه میشست باران میآمد — صوفیی چون جامه شستی گاه گاه
- حکایت مستی که مست دیگر را بر مستی ملامت میکرد — بود مستی سخت لایعقل، خراب
- حکایت محتسبی که مستی را میزد و گفتار آن مست — محتسب آن مرد را میزد به زور
- حکایت عاشقی که عیب چشم یار را پس از نقصان عشق دید — بود مردی شیردل خصم افکنی