شیخ بهایی
زندگینامهٔ شیخ بهایی
بهاء الدین محمد عاملی مشهور به شیخ بهایی از دانشمندان بنام عهد شاه عباس صفوی است. وی در سال ۹۵۳ هجری قمری در بعلبک متولد شد. در ۱۳ سالگی همراه پدرش به ایران مهاجرت کرد. وی تألیفاتی به فارسی و عربی دارد که مجموعهٔ آنها به ۸۸ کتاب و رساله بالغ میشود. از آثار او میتوان به کشکول، دیوان غزلیات، جامع عباسی (در فقه)، خلاصةالحساب، تشریح الافلاک و دو مثنوی معروف «نان و حلوا» و «شیر و شکر» اشاره کرد. وی در سال ۱۰۳۰ هجری قمری در اصفهان دار فانی را وداع گفت. جنازهٔ او را به مشهد انتقال دادند و در مسجد گوهرشاد دفن کردند.
آثار شیخ بهایی
شعرهای شیخ بهایی
- حکایت ۲۶ — آوردهاند که پادشاهى در ملک روم بود و غلامى داشت بسیار زیرک و دانا، آن پادشاه روزى خواست که آن غلام را سرمایهاى داده بجانب هندوستان روانه نماید تا جهت او متاعى چند خریدارى کند. پس وزیر را طلبید و گفت: مبلغ دوازده هزار زر تحویل این غلام کن و در دفتر
- حکایت ۲۴ — اى موش! آوردهاند که در زمان سابق پادشاهى بود در خراسان قلندورى در آن مملکت بوده و آن قلندر کوچک ابدالى داشت، و آن کوچک ابدال چند بیت از قصیدهى آن قلندر یاد گرفته بود.
- حکایت ۲۵ — آوردهاند که مرد معلمى از شهر خود بیرون آمده بود و روى بصحرا و قراء نمود که شاید تحصیل و کسب معاشى کند، الحاصل بچندین قریه و آبادى وارد شد و از هیچ جا گشادى و فتوحى ندید، در این حالت فکر میکرد و میرفت تا اینکه بده و قریهیى رسید و در آنجا جمعى از کدخ
- غزل شمارهٔ ۴ — بگذر ز علم رسمی، که تمام قیل و قال است
- غزل شمارهٔ ۵ — دلا! باز این همه افسردگی چیست؟
- غزل شمارهٔ ۲ — ای خاک درت سرمهٔ ارباب بصارت
- غزل شمارهٔ ۳ — به عالم هر دلی کاو هوشمند است
- غزل شمارهٔ ۱ — جاء البرید مبشرا من بعد ما طال المدا
- غزل شمارهٔ ۹ — آنها که ربودهٔ الستند
- غزل شمارهٔ ۱۱ — نگشود مرا ز یاریت کار
- غزل شمارهٔ ۱۳ — اگر کنم گله من از زمانهٔ غدار
- غزل شمارهٔ ۷ — دگر از درد تنهایی، به جانم یار میباید
- غزل شمارهٔ ۱۲ — آتش به جانم افکند، شوق لقای دلدار
- غزل شمارهٔ ۶ — آنانکه شمع آرزو در بزم عشق افروختند
- غزل شمارهٔ ۱۰ — عهد جوانی گذشت، در غم بود و نبود
- غزل شمارهٔ ۸ — یک گل ز باغ دوست، کسی بو نمیکند
- غزل شمارهٔ ۱۵ — تا سرو قباپوش تو را دیدهام امروز
- غزل شمارهٔ ۱۷ — پای امیدم، بیابان طلب گم کردهای
- غزل شمارهٔ ۱۸ — من آینهٔ طلعت معشوق وجودم
- غزل شمارهٔ ۱۹ — به شهر عافیت، مأوی ندارم
- غزل شمارهٔ ۱۶ — روی تو گل تازه و خط سبزهٔ نوخیز
- غزل شمارهٔ ۲۰ — مقصود و مراد کون دیدیم
- غزل شمارهٔ ۲۱ — شبی ز تیرگی دل سیاه گشت چنان
- غزل شمارهٔ ۱۴ — الهی الهی، به حق پیمبر