نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

منقولات — فصل سوم محمد بن منور

محمد بن منور / فصل سوم

فهرست شعرها

  • شمارهٔ ۳ — وَما یُؤْمِنُ اَکْثَرُهُمْ بِاللّه اِلّاَوهُمْ مُشْرِکُونَ گفت ایشان بزبان ایمان می‌آرند بیشتر آنند کی بدل شرک دارند. خدای عزو جل می‌گوید من شرک نیامُرزم اِنَّ اللّه لایَغْفِرُ اَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَیَغْفِرُ مادُونَ ذلِکَ لِمَنْ یَشاءُ هرچ بیرون شرک ب
  • شمارهٔ ۱ — فصل سوم، در بعضی ازفواید انفاس شیخ قدس اللّه روحه العزیز و شمّتی از نامها و ابیات کی بر لفظ عزیز او رفته است آن قدر کی به نزدیک ما درست گشته است.
  • شمارهٔ ۲ — وَاَمّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبّهِ وَنَهَی الْنَّفْسَ عَنِ الْهَویِ تا نکشی نفس را زو نَرَهی بدین بسنده نباید شد کی گویی لا اله الا اللّه گفتم مسلمان شدم.
  • شمارهٔ ۶ — شیخ گفت داوری کافریست و از غیر دیدن شرکست و خوش بودن فریضه است.
  • شمارهٔ ۴ — فَمَنْ یَکْفُر بِالطّاغُوتِ طاغُوتُ کُلِّ اَحَدٍ نَفْسُهُ تا بنفس خویش کافر نگردی بخدای مؤمن نشوی. طاغوت هر کسی نفس اوست آن نفس که ترا از خدای تعالی دور می‌دارد و می‌گوید کی فلان با تو زشتی کرد و بهمان باتونیکی همه سوی خلق راه نماید و این همه شرکست.
  • شمارهٔ ۷ — شیخ را گفتند یکی توبه کرده بود بشکست، شیخ ما گفت اگر توبه اورا نشکسته بودی او هرگز توبه بنشکستی.
  • شمارهٔ ۵ — کسی به نزدیک رسول صلی اللّه علیه و سلم آمد و گفت کی مرا سخنی گوی در مسلمانی که اصلی باشد که دست در آن زنم. گفت بگوی آمَنْتُ بِاللّه ثُمَّ اسْتَقمْ و درین آیت می‌گوید که اِنَّ الَّذِینَ قالُوا رَبُّنَا اللّه ثُمَّ اسْتقامُوا معنی درین آیت آن می‌گوید ل
  • شمارهٔ ۹ — شیخ گفت هزار دوست اندک بود و یک دشمن بسیار بود.
  • شمارهٔ ۱۰ — شیخ گفت روزی در مناجات بار خدایا بیامرز کی دوست چنین دارد و مپرس کی خردۀ دارد.
  • شمارهٔ ۱۳ — شیخ را پرسیدند کی صوفیی چیست گفت آنچ در سر داری بنهی و آنچ در کف داری بدهی و آنچ بر توآید نجهی.
  • شمارهٔ ۸ — شیخ پیوسته می‌گفتی کی توبی نوایی و همو گفت کی معشوقۀ بی‌عیب مجویید که نیابید.
  • شمارهٔ ۱۲ — شیخ گفت ما آنچ یافتیم به بیداری شب و به بی‌داوری سینه و بی‌دریغی مال یافتیم.
  • شمارهٔ ۱۴ — شیخ گفت: کل ماشغلک عن اللّه فهو علیک مشؤم.
  • شمارهٔ ۱۵ — شیخ گفت در شبانروزی سی هزار نفس ازتو بر می‌آید، هر آن نفس کی نه بحقّ بود گَنده بود چون مرداری کی فریسته از آن بینی بگیرد.
  • شمارهٔ ۱۱ — شیخ را پرسیدند کی مردان او در مسجد باشند؟ گفت درخرابات هم باشند.
  • شمارهٔ ۱۸ — شیخ گفت اللّه و بس و ما سواه هوس و انقطع النفس.
  • شمارهٔ ۱۹ — شیخ گفت: من صح قصده الینا وجب حقّه علینا، هرکه قصد اوبدین راه درست‌تر این راه بدو پاینده‌تر.
  • شمارهٔ ۲۱ — شیخ گفت: راحةالنفس کلها فی التسلیم وبلاؤهافی التدبیر.
  • شمارهٔ ۲۰ — شیخ بسیارگفتی کی کن یهودیاً صرفاً والافلاتلعب بالتوریة.
  • شمارهٔ ۲۳ — شیخ گفت اینست و بس و این بر ناخنی بتوان نبشت: اِذبح النفس والافلا تشغل بتر هات الصوفیة.
  • شمارهٔ ۲۲ — شیخ گفت آن پیر را گفتند که دعایی در کار ما کن. گفت: اختیارُ ماجری لک فی الازل خیر من معارضة الوقت. الخیر اجمع فیما اختارخالقنا و اختیار سواه الشر و الشؤم.
  • شمارهٔ ۱۶ — شیخ گفت: وقتک بین النَفَسین. وقت تو میان دونفس است یکی گذشته و یکی ناآمده. پس گفت دی شد و فردا کو؟ روز امروز است. الوقت سیف قاطع.
  • شمارهٔ ۱۷ — شیخ گفت تصوف دو چیز است: بیکسو نگریستن و یکسان زیستن.
  • شمارهٔ ۲۷ — شیخ گفت خدای می‌گوید: اِنَّ اَکْرَمَکُمْ عِنْدَاللّه اَتْقیکُمْ گرامی‌ترین شما پرهیزگَرترین شماست و پرهیز کردن از خودی خودست و چون تو از نفس خویش پرهیز کردی بوی رسیدی وَهذا صِراطُ رَبِّکَ مُستَقِیما اینست راه من دیگر همه کوریست. این راه صوّام را نبود
  • شمارهٔ ۲۹ — درویشی روزی در پیش شیخ ما ایستاده بود بحرمت چنانک در نماز ایستند. شیخ گفت نیکو ایستاده‌ چنانک در نماز ایستند و لکن بهتر ازین آن باشد کی تو نباشی.
  • شمارهٔ ۲۸ — شیخ ما گفت «التصوف اسم واقع فاذا تم فهو اللّه»گفت درویشی نامی است واقع چون تمام شد و بغایت برسید آنجای خود جز خدای چیزی دیگر نماند.
  • شمارهٔ ۳۰ — شیخ گفت هرچ نه خدای را نه چیز و هرکه نه خدای را نه کس.
  • شمارهٔ ۲۴ — شیخ گفت مسلمانی گردن نهادن بود حکمهای ازلی را والاسلام ان یموت عنک نفسک».
  • شمارهٔ ۳۱ — شیخ گفت هرکجا پنداشت تست دوزخست و هرکجا تو نیستی بهشتست.
  • شمارهٔ ۲۵ — شیخ گفت بنده به نماز بازنگرد خداوند سبحانه و تعالی گوید منگر من ترا بهتر از آنم. چون بار دوم بازنگرد خدای تعالی گوید منگر بچه می‌نگری ؟ چون بار سوم بازنگرد خداوند تعالی گوید شو بر آن کی بدو می‌نگری.
  • شمارهٔ ۲۶ — شیخ ماگفت روزی بر سر جمع کی: بخدای کی داند و این هفتاد سوگند است کی هرکی را خدای عزو جل راه دیگر فرا پیش اونهد آنکس را از طریق حقّ بیفگنده بود. آنگه شیخ این بیت بگفت:
  • شمارهٔ ۳۳ — شیخ گفت چهار سخن از چهار کتاب خدای تعالی برگزیده‌اند برای کار بستن. از توریة من قَنَع شَبَعَ و از انجیل: مَن اعْتَزَلَ سَلِمَ و از زبور: مَن صَمَتَ نَجا و از قرآن: وَمَن یَتَوکَّلُ عَلی اللّه فَهُوَ حَسْبُه.
  • شمارهٔ ۳۲ — شیخ گفت حجاب میان بنده و خدای آسمان و زمین نیست و عرش و کرسی نیست پنداشت و منی تو حجابست،از میان برگیر بخدای رسیدی.
  • شمارهٔ ۳۴ — شیخ گفت مردان تن را یله کرده‌اند و بر یکجای ملازمت کرده‌اند و تن در داده‌اند سالها برامید بوی این حدیث.
  • شمارهٔ ۳۵ — از شیخ سؤال کردند کی ای شیخ در نماز دست بر کجا نهیم شیخ گفت دست بر دل و دل بر حقّ جل جلاله.
  • شمارهٔ ۳۶ — شیخ گفت همه عنان و ران بسر کوی بایزید رسیده‌اند عنان باز کشیده‌اند، بایزید کو تا عنان قوی بیند؟
  • شمارهٔ ۳۹ — شیخ گفت ایزد تعالی در همه جایها حقّ خود راتبع حقّوق خلق گرداند و از کرم و فضل تقصیردر حقّ خود عفو کند و درگذارد و در حقّوق خلق روا ندارد برای آنکه رحمت صفت حقّست و عجز صفت خلق آنگه این بیت بگفت:
  • شمارهٔ ۳۸ — شیخ گفت خلق از آن در رنجند کی کارها پیش از وقت می‌طلبند.
  • شمارهٔ ۳۷ — شیخ را پرسیدند که بنده از وایست خود کی باز رهد؟ گفت آنگه کی خداوندش برهاند. این بجهد بنده نباشد بفضل و خداوندی وی بود و بصنع و بتوفیق وی. نخست وایست این حدیث در وی پدید آرد، آنگه در توبه بر وی بگشاید، آنگه در مجاهده افگند تا بنده جهد می‌کند، یک چند د
  • شمارهٔ ۴۲ — شیخ گفت اگر کسی در مقامات بدرجۀ اعلی رسد و بر غیب مطلع شود کی او را پیری و استادی نبود، از وی هیچ چیز نیاید و هر حالت که ازمجاهدت خالی بود زیان آن بیش از سود بود.
  • شمارهٔ ۴۷ — شیخ گفت آن بنده که بدوزخش می‌برند از دور نوری بیند، گوید آنچ نورست؟ گویند نور فلان پیرست. گوید من در دنیا آن پیر را دوست داشتمی. باد آن سخن را بگوش پیر رساند، آن عزیز بشفاعت در حضرت حقّ سبحانه و تعالی سخن گوید درحقّ آن عاصی، خداوند تعالی به شفاعت آن
  • شمارهٔ ۴۴ — شیخ گفت مرد باید که بدو کار مشغول باشد: هرچ او را از خدای باز دارد از پیش برمی‌دارد و راحتی بدرویشی می‌رساند اگر این ارادت بدین صفت بسر برد به مقصود رسد.
  • شمارهٔ ۴۵ — از شیخ ما سؤال کردند کی از خلق بحقّ چند راهست؟ بیک روایت گفت هزار راه بیش است و بروایتی دیگر گفت بعدد هر ذراتی ازموجودات راهیست بحقّ اما هیچ راه نزدیکتر و بهتر و سبکتر از آن نیست که راحتی به کسی رسد و ما بدین راه رفتیم وهمه را بدین وصیت می‌کنیم.
  • شمارهٔ ۴۰ — شیخ در میان سخن روی به یکی کرد از قوم و گفت وحشتها از نفس است اگر اورا نکشی او ترا بکشد.
  • شمارهٔ ۴۳ — شیخ گفت روزی در میان مجلس که: این تصوف عزّیست در ذُلّ، توانگریست در درویشی، خداوندیست دربندگی، سیریست در گرسنگی، پوشیدگیست در برهنگی، آزادیست در بندگی، زندگانیست در مرگ، شیرینیست در تلخی هرکه در این راه آید و بدین صفت نرود هر روز سرگردان‌تر باشد.
  • شمارهٔ ۴۶ — درویشی از شیخ سؤال کرد کی اورا از کجا طلبیم؟ گفت کجاش جستی که نیافتی؟ اگر قدمی از صدق در راه طلب نهی در هرچ نگری او را بینی.
  • شمارهٔ ۴۱ — شیخ را روزی سؤال کردند کی یا شیخ ما الصدق و کیف السبیل الی اللّه؟ شیخ گفت: الصدق ودیعة اللّه فی عباده لیس للنفس فیه سبیل لان الصدق سبیل الی الحقّ واَبی اللّه ان یکون لصاحب النفس الیه سبیل.
  • شمارهٔ ۴۸ — شیخ را سؤال کردند کی چیست کی بعضی از دوستان را پدید آورد وبعضی را نهان می‌دارد؟ شیخ گفت آنرا کی حقّ تعالی دوست دارد پنهان دارد وآنکه حقّ را سبحانه و تعالی دوست دارد آشکار کند.
  • شمارهٔ ۵۰ — شیخ گفت منعمان دنیا بدنیا متنعم‌اند و منعمان آخرت باندوه متنعم‌اند.
  • شمارهٔ ۴۹ — از شیخ پرسیدند کی صوفی کیست؟ گفت آنست که هرچ کند بپسند حقّ کند تا هرچ حقّ کند او بپسندد.
  • شمارهٔ ۵۱ — شیخ گفت پیران ماوراءالنهر گفته‌اندکه شرک را منزل بطرست و ایمان را منزل حزنست.
  • شمارهٔ ۵۲ — شیخ گفت اندوه حصاریست بنده را از حمایت حقّ از بلاها.
  • شمارهٔ ۵۳ — شیخ گفت اهل دنیا صیدشدگان ابلیس‌اند به کمند شهوات و اهل آخرت صید شدگان حقّ‌اند به کمند اندوه قال اللّه تعالی لاتَفْرَحْ اِنْ اللّه لایُحِبُّ الفَرِحین و قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم: اِنَّ اللّه تَعالی یُحِبُّ کُلَّ قَلبٍ حَزِین.
  • شمارهٔ ۵۵ — شیخ گفت درویشی را کی هرچ بباید گفت تو بگوی که ناگفته نماند و هرچ بباید کردن تو بکن کی ناکرده نماند.
  • شمارهٔ ۵۴ — شیخ گفت چون کسی رامهمی پیش آید در خاطر آید بحقّ تعالی بباید گفت، آنگه بهرکه از غیب برآن خاطر گذر کند بباید گفت و خود را در میان نباید دید.
  • شمارهٔ ۶۰ — شیخ گفت رسول گفت صلی اللّه علیه من یقرع ابواب الجنة من امتی فقراؤها و اکثر اهل الجنة من امتی ضعفاؤها و شرار امتی من یساق الی النار الاقماع، قیل یا رسول اللّه و من الاقماع؟ قال صلی اللّه علیه اذا اکلوا لم یشبعواواذا جمعوا لم یستغنوا.
  • شمارهٔ ۶۲ — شیخ را در مجلس سؤال کردند کی ما التصوف؟ شیخ گفت: التصوف الصبر تحت الامر و النهی و الرضا و التسلیم فی مجاری الاقدار. پس گفت: لم یظهر علی احد حالة شریفة منیفة الا واصلها الصبر تحت الامر و النهی و الرضا و التسلیم بقضاء اللّه و احکامه عزوجل.
  • شمارهٔ ۵۸ — آورده‌اند کی هر فرزند و نبیرۀ کی پیش شیخ آوردند درآن ساعت کی در وجود آمده است تا بانگ نماز بگوشش فرو گوید شیخ دهان بر گوش وی نهاده است و به گوشش فرو گفتی بجای بانگ نماز که این حدیث را باید بود.
  • شمارهٔ ۶۳ — شیخ گفت در هر دلی کی از حقّ سِرّی نیست و با حقّش رازی نیست از آنست کی در آن دل اخلاص نیست و هر کرا اخلاص نیست بهیچ روی خلاص نیست، آنگه گفت خبرست از رسول صلی اللّه علیه انه قال اذا کان یوم القیمة جیء بالاخلاص و الشرک کحیوان بین یدی الرب تعالی فیقول ال
  • شمارهٔ ۵۷ — شیخ گفت: الغنی تعب محبوب و الفقر راحة مکروهة و جملۀ فضلا و مشایخ اختیار کرده‌اند کی هیچ کس درین معنی موجزتر و نیکوتر ازین نگفته است.
  • شمارهٔ ۵۶ — بخط خواجه ابوالبرکات شیخ دیدم که نبشته بود کی از پیر ابوبکر درونی شنیدم کی گفت از پیر بوالحسن باروزی شنیدم کی وی گفت کی این خبر از شیخ بوسعید بوالخیر شنیدم و سماع دارم کی رسول صلی اللّه علیه و سلم گفته است: من احبَّ قوماً علی اعمالهم حُشر فی زمرتهم و
  • شمارهٔ ۵۹ — شیخ گفت: من نظر الی الخلق بعین الخلق طالت خصومته معهم و من نظر الیهم بعین الحقّ استراح منهم.
  • شمارهٔ ۶۱ — شیخ گفت: من لم یتأدب باستاذ فهو بطال.
  • شمارهٔ ۶۸ — شیخ گفت: حقّیقة العبودیة شیئان: حسن الافتقار الی اللّه و هذا من باطن الاحوال و حسن القدوة برسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم و هذا الذی لیس للنفس فیه نصیب و لاراحة. گفت: طوبی لمن کان له فی عمره نفس واحد، خنک آنکه او را در همه عمر نفسی صافی برآید و آن ن
  • شمارهٔ ۶۹ — شیخ گفت: ارادة الحقّ فی الخلق بلاخلق. پس گفت این تغیر و تلون و شورش و اضطراب همه نفسیست آنجا که اثری از انوار حقّیقت کشف شود آنجا نه ولوله بود ونه دمدمه ونه تغیر و نه تلون لیس مع اللّه وحشة ولامع النفس راحة. پس گفت:
  • شمارهٔ ۶۴ — شیخ گفت: العالم هوالمخلص فمن لااخلاص له فی قلبه فلا علم له فی دینه و شرعه. یکی گفت یا شیخ اخلاص چیست؟ گفت رسول صلی اللّه علیه و سلم گفته است که اخلاص سرّیست از اسرار حقّ در دل و جان بنده که نظر پاک او بدان سر است و مدد آن سر از نظر پاک سبحانست و موحد
  • شمارهٔ ۷۰ — از شیخ سؤال کردند کی ای شیخ ماالفتوة؟ شیخ گفت: قال النبی صلی اللّه علیه ان ترضی لاخیک ما ترضی لنفسک. پس گفت حقّیقة الفتوة ان تعذر الخلق فیما هم فیه و من صحب الفتیان من غیر فتوة یفتضح سریعاً.
  • شمارهٔ ۷۱ — شیخ گفت: ان اللّه تعالی فی کل یوم ثلثمائة و ستین نظرة الی قلب عبده.
  • شمارهٔ ۶۷ — شیخ گفت فضل ما بر شما از آنست که شما با ما گویید و ما با او گوییم، شما از ما شنوید و ما از وی شنویم شما با ما باشید ما با او باشیم.
  • شمارهٔ ۶۶ — قال الشیخ: اذا اَرَدْتَ ان یصیر الحقّ فی قلبک موجودا فطهر قلبک عن غیره فان الملک لایدخل بیتا فیه الخرافات و الاقمشة و انما یدخل بیتا فارغا لیس فیه الا هو و لاتکون انت معه کما قیل: زوبیرون رو خانه مرا بُنگاهست.
  • شمارهٔ ۶۵ — شیخ گفت: من کان حیوته بنفسه فحیوته الی ذهاب روحه و من کان حیوته بالاخلاص و الصدق فهو حی بقلبه ینقل من دار الی دار. پس گفت: الاخلاص الذی لایکتبه الملکان ولایطلع علیه انسان.
  • شمارهٔ ۷۹ — شیخ گفت: التصوف بالتلقین کالبناء علی السرقین، پس گفت هذا الامر لایخاط علی احد بالابرة ولایشد علیه بالخیط.
  • شمارهٔ ۷۳ — شیخ گفت: روزی مریدی را کی بمُراد مرساد کی هرکه مراد در کنار نهادند بدرش بیرون کردند و هرک در وایست و ناوایست خود ماند دست از وی بشوی که بلای خود و خلق گشت. پس گفت هر کسی را وایستی است و وایست ما آنست که مارا وایستی نبود،.
  • شمارهٔ ۷۲ — شیخ ما را پرسیدند که یا شیخ کیف الطریق؟ شیخ گفت: الصدق و الرفق، الصدق مع الحقّ و الرفق مع الخلق و قداتفق المشایخ انّ المروءَةاحتمال زلل الاخوان ولایسود الرجل حتی یکون فیه خصلتان الیأس عما فی ایدی الناس وَالتغافل عما یکون منهم.
  • شمارهٔ ۷۵ — شیخ گفت هفتصد پیر از پیران طریقت سخن گفته‌اند اول همان گفت که آخر، اما عبارت مختلف بود و معنی یکی بود کی التصوف ترک التکلف. و هیچ تکلف ترا بیش از تو نیست کی چون به خویش مشغول شدی ازو بازماندی.
  • شمارهٔ ۷۴ — شیخ ما را سؤال کرد درویشی کی یا شیخ این چه سوزست کی درین دلهاست؟ شیخ گفت این را آتش نیاز گویند و خدای تعالی دو آتش آفریده است یکی آتش زنده و یکی آتش مرده. آتش زنده آتش نیاز است کی در سینهای بندگان نهاده است تا نفس ایشان سوخته گردد، و آن آتشی است نورا
  • شمارهٔ ۷۶ — شیخ را پرسیدند کی اگر کسی خواهد کی راه بی‌پیری برود تواند؟ شیخ گفت نتواند از آنکه کسی باید کی بدان راه رسیده تا او را بدان دلالت کند و در هر منزل می‌گوید این فلان منزلست، اینجا زیادت مقام باید کرد و اگر مهلکه جایی باشد بگوید کی حذر باید کرد و او را ب
  • شمارهٔ ۷۷ — شیخ گفت: ایاک و صحبة الاشرار ولاتنقطع عن اللّه بصحبة الاخیار.
  • شمارهٔ ۷۸ — شیخ گفت: صحبت را شرطهاست، نیکوترین لباسی که بنده پوشد لباس تواضع است. و عزیز نگرداند بنده را مگر تواضع ومَن تواضَعَ للّه رَفَعَهُ اللّه و تواضع شکستگی بود و سرنهادن درین راه و کارها پدید ناآمدن و هیچ آفت بنده را در راه بتر از تکبر نیست و تکبر سرفرازی
  • شمارهٔ ۸۳ — شیخ گفت هر چند می‌کنیم مابدین بار خدای کلاه گوشۀ خود راست می‌نتوانیم کرد.
  • شمارهٔ ۸۵ — شیخ گفت ما می‌نگریم از شرق تا به غرب چنانک شما بطبقی فرو نگرید و هرچ بر وی باشد ببینید ما نیز می‌نگریم همچنان و می‌بینیم تا هیچ کس هست جایی کی بدین حدیث گرفتارست؟ ختم شد و اینجا ختم شد و اگر در همه دنیا کسی بودی یا قومی بودی کی گرفتار این آیدی واجب ا
  • شمارهٔ ۸۶ — مُقری عبدالرحمن گفت کی مقری شیخ بود، کی شیخ روزی در سماع در حالتی بود و نعرها می‌زد و رقص می‌کرد در حلقۀ جمع، چون بنشست و ساکن گشت ما خاموش بودیم شیخ گفت هفتصد پیر در ماهیت تصوف سخن گفته‌اند تمامترین و بهترین همه قولها اینست کی استعمال الوقت بماهو ال
  • شمارهٔ ۸۴ — شیخ گفت در هر کاری کی بود یار باید و درین راه یاران بایند چنانک ترا بحقّ دلیلی می‌کنند و هرکجا کی فرومانی یاری دهند.
  • شمارهٔ ۸۱ — شیخ گفت کی حکم وقت راست و فرمان غیب راست آنگاه گفتی:
  • شمارهٔ ۸۷ — شیخ گفت: اهل الرسوم فی حیوتهم اموات و اهل الحقّایق فی مماتهم احیاء.
  • شمارهٔ ۸۲ — شیخ گفت که این همه خلایق را آسانست که بارحمن و رحیم کار افتاده است ما را بتر است که باجباری و قهاری کار افتاده است.
  • شمارهٔ ۸۰ — شیخ گفت هرکه با ما درین حدیث موافقست او ما را خویش است اگر چه ازو تا ما مرحلهاست و هرکه هم پشت ما نیست درین حدیث او ما را هیچ کس نیست آنگه گفت قحط خدا آمده است، و هرگه که کاروانی را دیدی گفتی از هم کاران ما هیچ کس با شما بودند کی جامهای پاره پاره پوش
  • شمارهٔ ۹۰ — شیخ گفت هر قرایی کی در سماع درویشان او بطّال طریقت است.
  • شمارهٔ ۸۹ — شیخ گفت هر کرا کی او باید اینجا باید آمد تا بُوی او شنود و آن مجلس‌های دیگر مجلس علمست و این مجلس حقّست ایشان در آن کلاه و جاه و عزّ جویند و اینجا کلاه و عزّ و جاه ا زخود دور می‌کنند. عزّ خداوند راست لله العزة جمیعاً به کلام خویش می‌گوید لم یَزَل که
  • شمارهٔ ۹۱ — شیخ مجلس می‌گفت در میهنه کاروانی بدانجا بگذشت شیخ گفت فرّخ این کاروان! سگکی بر انجا بگذشت گفت فرّخ این سگ! فردا در قیامت او را بر سگ اصحاب الکهف شرف خواهد بود کی وی این سخن را بشنید.
  • شمارهٔ ۹۴ — از شیخ سؤال کردند کی چونست کی حقّ را بتوان دید و درویش رانتوان دید؟ گفت برای آنکه حقّ تعالی هستست، هست را بتوان دید و درویش نیست است و نیست نتوان دید.
  • شمارهٔ ۹۲ — شیخ را در نشابور سؤال کردند کی هیچ نشانی هست در دنیا کی خداوند از بنده راضی باشد؟ بباید نگریستن تا بدان صفت کی حقّ سبحانه و تعالی بنده را می‌دارد در دنیا، آن بنده از خداوند راضی هست یا نه، اگر راضی است خداوند هم از وی راضی است.
  • شمارهٔ ۸۸ — شیخ گفت وقتها هر جایی می‌گشتیمی و این حدیث سر بر پی ما نهاده بودو ما خدای را می‌جستیم در کوه و در بیابان، بودی کی بازیافتیمی و بودی کی بازنیافتیمی و اکنون چنان شده‌ایم کی خود را باز نمی‌یابیم کی همه او مانده‌ایم و آن صفت او بودو ما نبودیم، او خواهد ب
  • شمارهٔ ۹۳ — شیخ گفت هرکجاکی ذکر بوسعید رود دلها خوش گردد زیرا کی از بوسعید بابوسعید هیچ چیز بنمانده است.
  • شمارهٔ ۹۵ — شیخ گفت ای مسلمانان بدانید کی بی بار شما را بنخواهند گذاشت،اگر بار حقّیقت بردارید بنقد براحت افتید و فردا بیاسایید و گرنه باطلی بر گردن شما نهند کی نه در دنیا بیاسایید و نه در آخرت.
  • شمارهٔ ۹۶ — شیخ را پرسیدند از معنی این آیت کی وَلذِکر اللّه اکبر گفت معنی آنست کی یاد کرد خداوند بندۀ خویش را بزرگتر. زیرا کی بنده او را یاد نتوان کرد تا از نخست اوبنده را یاد نکند، آن بزرگتر که خداوند بنده را یاد کند و بنده را توفیق دهد تا بنده نیز خداوند را یا
  • شمارهٔ ۹۸ — شیخ گفت عزیزتر از سلیمان نیاید و ملک از وی عظیم‌تر نیامد با این همه بدست وی جز بادی نبود. وَلِسُلَیمانَ الرّیحَ آنگه قدر ملکتش بوی نمودند کی او را از تخت فروآوردند و صخرجنی را بر جای او نشاندند تا همان ملک که وی را بود وی نیز براند آنگه سلیمان را بوی
  • شمارهٔ ۱۰۰ — شیخ را وقتی سؤال کرد درویشی کی یا شیخ عقل چیست؟ شیخ گفت العقل آلة العبودیة، به عقل اسرار ربوبیت نتوان یافت که وی محدثست و محدث را بقدیم راه نیست.
  • شمارهٔ ۹۷ — پیش شیخ مقریی این آیة برخواند اِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ کانَتْ لَهُمْ جَنّاتُ الفِردَوسِ نُزُلاً خالِدینَ فِیها شیخ گفت بیت:
  • شمارهٔ ۹۹ — شیخ را پرسیدند کی دولت چیست؟ شیخ گفت درین معنی بسیار سخن گفته‌اند و ما می‌گوییم: الدولة اتفاق حسن. چون پدید آید آن عنایت ازلی باشد سبقت العنایة فی البدایة فظهرت الولایة فی النهایة همه رنگها را در دنیا کنند، دلها را رنگ در ازل کرد چنانک می‌فرماید صِبغ
  • شمارهٔ ۱۰۳ — یکی گفت یا شیخ بنده به گناه از بندگی بیفتد؟ شیخ گفت چون بنده بودنه، پدر ما آدم چون بنده بود به گناه از خداوند بنه افتاد بندۀ او باش هر کجا خواهی باش ذَنبٌ مَعَ الافتقارِ خَیرٌ من طاعَةٍ مَعَ الاِفْتِخار آدم افتقار آورد و ابلیس افتخار لولا العصاة لَضا
  • شمارهٔ ۱۰۲ — شیخ گفت پادشاهان بنده نفروشند شما جهد کنید تا بنده شوید چون او به بندگی بپذیرفت و خطاب یاعبادی شنوانیدکار شما از قیاس و تصرف درگذشت.
  • شمارهٔ ۱۰۱ — شیخ را درویشی گفت یا شیخ دعایی در کار ما کن. شیخ ما گفت هیچ کار را مشاییاکی شایستۀ هر کار که گشتی در بند آن ماندی و آن حجاب تو گشت از خدای تو، قاعدۀ بندگی برنیستی است تا ذرۀ اثبات در صفات تو می‌ماند حجاب می‌ماند. اثبات صفات خداوند است ونفی صفات بنده.
  • شمارهٔ ۱۰۸ — شیخ را پرسیدند از تفسیر این خبر تَفَکُّرُ ساعَةٍ خَیرٌ مِن عِبادَةِ سَنَةٍ شیخ گفت یک ساعت اندیشه از نیستی خود بهتر از یک ساله طاعت باندیشۀ هستی خویش.
  • شمارهٔ ۱۰۹ — از شیخ سؤال کردند از سماع، شیخ گفت: للسماع قلب حی و نفس میت.
  • شمارهٔ ۱۱۱ — شیخ گفت مدتها حقّ را می‌جستیم گاه می‌یافتیم و گاه نه، اکنون خود را می‌جوییم نمی‌یابیم همه او شدیم و همه اوست. بیت:
  • شمارهٔ ۱۱۰ — شیخ گفت ما مجلس بی علم کنیم ودعوت بی سیم.
  • شمارهٔ ۱۰۵ — شیخ را سؤال کردند ازین آیت که وَرَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَیَختارُ شیخ گفت اختیار کردۀ خداوند می‌باید، شایسته وآراستۀ خداوند می‌باید، اختیار بنده بکار نیاید ما آن بهتر باشیم کی نباشیم، اگر کششی پدید آید بنده بدان کشش آراسته گردد و پیراستۀ کوشش گردد
  • شمارهٔ ۱۰۶ — شیخ گفت خداوند تعالی پیش از آنکه این قالبها بیافرید جانها را به چهل هزار سال بیافرید و درمحل قرب بداشت و آنگه نوری بریشان نثار کرد ودانست که هر جانی از آن نور چه نصیب یافت بر قدر آن نصیب ایشان را نواخته می‌داشت تا در آن نور می‌آسودند و در آن پرورده م
  • شمارهٔ ۱۰۴ — شیخ روزی سخن می‌گفت گفت سر درین سخن جنبانید تا روز قیامت از شما سؤال کنند که شما کیستید گویید سر جنبانان سخن کسهای تویم تا به نقدبند از شما بردارند.
  • شمارهٔ ۱۰۷ — شیخ گفت ای مسلمانان تا کی از من و من شرم دارید مکنید چیزی کی در قیامت نتوانید گفت اینجا مگویید کی آن بر شما وبال باشد این منیت دمار از خلق برآرد این منیت درخت لعنتست. اول کسی کی گفت من درخت لعننت آن من بود. هرکه می‌گوید من ثمرۀ آن درخت بدو می‌رسد و ه
  • شمارهٔ ۱۱۲ — شیخ گفت مرد را همه چیز بباید از بزرگان این سخن را تفسیر کرده است کی مرد باید کی بهمۀ کوی‌ها رسیده بود و آزموده تا دلش به هیچ چیز باز ننگرد.
  • شمارهٔ ۱۱۴ — شیخ گفت: لولا ان العفو احب الاشیاء الی اللّه تعالی لما ابتلی بالذنب احب الخلق الیه یعنی آدم.
  • شمارهٔ ۱۱۵ — شیخ را سؤال کردند که: «من عرف نفسه فقد عرف ربه». شیخ گفت: من عرف نفسه بالعدم عرف ربه بالوجود.
  • شمارهٔ ۱۱۳ — شیخ گفت هرکه بخویشتن نیکو گمانست خویشتن را نمی‌شناسد و هر که بخدای بداندیش است خدای را نمی‌شناسد.
  • شمارهٔ ۱۱۷ — شیخ گفت کوه را به مویی کشیدن آسانتر از آنکه از خود بخود بیرون.
  • شمارهٔ ۱۱۹ — شیخ گفت مردمان گویند کی ایشانرا خوش است و براحت‌اند اگر آنچ ما می‌کشیم ایشان ببینندی بهمۀ رنجها در شوند و بگریزندی.
  • شمارهٔ ۱۱۶ — شیخ ما گفت برنج در رنج توان افزود و لکن در روزی نتوان افزود آن به بخشش بود نه بکوشش.
  • شمارهٔ ۱۱۸ — شیخ گفت: من عاجل اللّه بالصدق کتب له منشور الولایة.
  • شمارهٔ ۱۲۴ — شیخ گفت چون مرد به راه تجرید رسید ملک سلیمان او را معلوم نیاید و اگر به تجرید نرسیده است فضلۀ سر آستین که زیادت از دست بود معلوم او بود که امیرالمؤمنین عمر خطاب رضی اللّه عنه در بازار فضلۀ سر آستین بکارد ببرید.
  • شمارهٔ ۱۲۳ — شیخ گفت سلیمان گفت هَب لی مُلْکاً او را آن ملک بدادند چون آفت ملک بدید وبدانست که آن سبب دوریست نه سبب نزدیکی به حضرت گفت لایَنبَفی لَاحدٍ مِنْ بَعدی.
  • شمارهٔ ۱۲۷ — شیخ را پرسیدند فَلَمَّا جَنَّ عَلیهِ اللَیلُ گفت: اللیلُ لیلُ الاستتار و النّهارُ نهارُ التجلّی.
  • شمارهٔ ۱۲۶ — شیخ گفت: کل ما کان من قبل الهوی و الباطل فهو نفس و ما کان فیه راحة من الخلق فهو نفس.
  • شمارهٔ ۱۲۵ — شیخ گفت: ینبغی ان یکون لک وارد ولایرد.
  • شمارهٔ ۱۲۰ — شیخ گفت: این نه آن دیوست که بلاحول بشود، گزنده و جهنده است.
  • شمارهٔ ۱۲۲ — شیخ گفت بعد هفتاد و اند سال معنی این بیت بدانستم. بیت:
  • شمارهٔ ۱۲۱ — شیخ گفت حقّ سبحانه و تعالی باک ندارد کی صدهزار صاحب نفس را فدای صاحب دلی کند.
  • شمارهٔ ۱۳۳ — شیخ گفت: لما خلق اللّه تعالی الارواح خاطبهم بلاواسطة واسمعهم کلامه کفاحا وقال خلقتکم لتسارونی و اسارکم فان لم تفعلوا فتنا جونی و انا جیکم فان لم تفعلوا فکلّمونی و حدثونّی فان لم تفعلوا فاسمعوا منی ثم قرأ الشیخ: وَاِذا سَمِعُوا ما اُنْزِلَ اِلی الرَّس
  • شمارهٔ ۱۳۴ — شیخ گفت در میان سخن: سیروا الی اللّه سیرا جمیلا وسیروا الی اللّه بالهَمّم لابالقدم.
  • شمارهٔ ۱۳۵ — شیخ گفت: من عرف اللّه بلاواسطة عبده بلاعوض و من عرفه بواسطة عبده علی العوض.
  • شمارهٔ ۱۲۸ — شیخ گفت: لما خلق اللّه تعالی العقل وقفه بین یدیه فقال من انا فتحیر فکحله بنور وحدانیته فقال من انا فقالت انت اللّه لا اله الا انت فلم یکن للعقل طریق الی معرفته الابه.
  • شمارهٔ ۱۲۹ — شیخ را پرسیدند کی معرفت چیست گفت آنکه کودکان ما گویند: بینی پاک کن پس حدیث ما کن.
  • شمارهٔ ۱۳۰ — شیخ گفت: القرب علی ثلثة اوجه: قرب من حیث المسافة و هو محال و قرب من حیث العلم و القدرة و هو واجب و قرب من حیث الفضل و الرحمة و هو جایز.
  • شمارهٔ ۱۳۱ — شیخ گفت وقت تو این نَفَس تست در میان دو نَفَس یکی گذشته و یکی ناآمده و شرح این گفته آمده است.
  • شمارهٔ ۱۳۲ — شیخ گفت در میان مجلس: الحیوة بالعلم و الراحة فی معرفة و الذوق فی الذکر و ثواب التوحید النظر الی اللّه تعالی فی الجنة و ثواب اداء الامر الجنة و ثواب اجتناب النهی الخلاص من النار ثم قرأ الشیخ: یا اَیُّها الناسُ اَنتُمُ القُقَراءُ اِلی اللّه وَاللّه هُو
  • شمارهٔ ۱۳۹ — شیخ گفت: السماع یحتاج الی ایمان قوی لان اللّه تعالی قال اِنْ تُسمع اِلّا مَنْ یُؤْمِنُ بِآیاتِنا فالسماع غذآء الارواح و شفاء الاشباح و السماع لسالک الطریق و من لم یسلک الطریق لایکون له سماع بالتحقّیق.
  • شمارهٔ ۱۳۷ — شیخ را پرسیدند از معنی این خبر ان اللّه تعالی لاینظر الی صورکم ولا الی اموالکم و لکن ینظر الی قلوبکم، جواب داد: قیمة کل امرء قلبه لان الصور هو الصدف بل ینظرون الی الجوهر مختلفة و قیمة کل امرء قلبه و عاقبة کل امرء قلبه و القلب ناظر بالفضل و الرحمة، کذ
  • شمارهٔ ۱۴۰ — شیخ گفت: ان اردت ان تجده فاطلبه فی رجوعک عما دونه.
  • شمارهٔ ۱۴۱ — شیخ گفت السلامة فی التسلیم و البلاء فی التدبیر.
  • شمارهٔ ۱۴۲ — شیخ گفت: من احب الدنیا حرم علیه طریق الآخرة لان النبی صلی اللّه علیه قال حب الدنیا رأس کل خطیئة.
  • شمارهٔ ۱۴۳ — شیخ گفت: من سکن الی شیء دون اللّه تعالی فهلاکه فیه.
  • شمارهٔ ۱۳۸ — شیخ گفت: الدنیا صورکم و جمیع ما فی الکونین صورکم والامر و الاسم و الصور فالمقامات حرکات الظواهر و الاحوال حرکات السرایر و التوحید و المعرفة وراء الظواهر و السرایر و لایصل العبد بروح التوحید و صفاء المعرفة الابکفایة و رعایة و عنایة من الحقّ تعالی و تق
  • شمارهٔ ۱۳۶ — شیخ گفت الزم بابا یفتح لک الابواب واخدم سیدا واحدا یخضع لک الرقاب
  • شمارهٔ ۱۴۶ — شیخ را پرسیدند یا شیخ ما الشریعة و ما الطریقة ؟ فقال الشریعة افعال فی افعال و الطریقة اخلاق فی اخلاق و الحقّیقة احوال فی احوال فمن لاافعال له بالمجاهدة و متابعة السنة فلااخلاق له بالهدایة و الطریقة و من لا اخلاق له بالهدایة و الطریقة فلااحوال له بالح
  • شمارهٔ ۱۴۷ — شیخ گفت: اوحی اللّه تعالی الی نبی من الانبیائه تزعم انک تحبنی فان کنت تحبنی فاخرج حب الدنیا من قلبک فان حبها و حبی لایجتمعان. پس شیخ گفت ماترک عبدفی اللّه شیئا الا عوضه اللّه خیرا منه و من لم یکن عیشه باللّه و لله فلا عده لموته. پس سایلی سؤال کرد یا
  • شمارهٔ ۱۴۸ — شیخ گفت هیچ سخن بهتر ازین نیست که ما می‌گوییم لکن اگر این می‌نبایدی گفتن بهترستی.
  • شمارهٔ ۱۴۹ — وقتی جماعتی از بزرگان پیش شیخ بودند یکی ازیشان گفت ما هرچ بگوییم بکنیم شیخ.
  • شمارهٔ ۱۵۱ — شیخ گفت ندانی و ندانی کی ندانی و نخواهی کی بدانی کی ندانی.
  • شمارهٔ ۱۵۰ — شیخ را سؤال کردند از عشق شیخ ما گفت: العشق شبکة الحقّ.
  • شمارهٔ ۱۴۴ — و قال من حدث فی نفسه غاب عن مولاه و رده اللّه الی نفسه لان اول جنایة الصدیقین حدیثهم مع انفسهم.
  • شمارهٔ ۱۴۵ — شیخ گفت: لایجد السلامة احد حتی یکون فی التدبیر کاهل القبور لان اللّه تعالی خلق الخلق مضطرین لاحیلة لهم واسعد الناس من اراه اللّه قلبه حیلته.
  • شمارهٔ ۱۵۹ — شیخ گفت: من لم یرنفسه الی ثواب الصدقة احوج من الفقیر الی صدقته فقد بطلت صدقته.
  • شمارهٔ ۱۵۳ — شیخ هر وقت کی خواندی چون به آیتی رسیدی کی سوگند بودی گفتی خداوندا این عجزت تا کی بود؟
  • شمارهٔ ۱۵۲ — شیخ بسیار گفتی خداوندا هرچ از ما بتو رسد استغفراللّه و هرچ از تو بما رسد الحمدلله.
  • شمارهٔ ۱۵۶ — شیخ گفت: الزیارة مع حضور القلب خیر من دوامها مع نفور القلب.
  • شمارهٔ ۱۵۵ — شیخ را سؤال کردند کی یا شیخ هر چند تدبیر می‌کنیم درین معنی نمی‌رسیم شیخ گفت التدبیر تدمیر تدبیرکار بی‌خبران بود و هیچ راه زن عظیم‌تر از تدبیر نیست، ایشان گفته‌‌اند:اطلبوا اللّه بترککم التدبیر فان التدبیر فی هذا الطریق تزویر.
  • شمارهٔ ۱۵۸ — آنگاه گفت تا کسی صفاء معاملت خود بیند می‌گوید انت و انا،چون نظرش بفضل و رحمت وی افتاد به جملگی گوید انت، انت آنگه بندگیش حقّیقت گردد.
  • شمارهٔ ۱۵۷ — پس گفت بندۀ آنی که در بندِ آنی.
  • شمارهٔ ۱۵۴ — شیخ گفت هر دل کی درو دوستی دنیا بودآن دل پراکنده بود.
  • شمارهٔ ۱۶۳ — شیخ را سؤال کردند یا شیخ: الفقرُ اَتَمّ اَم الغنی؟ شیخ گفت:
  • شمارهٔ ۱۶۴ — شیخ گفت اگر برای اسمعیل از آسمان فدا فرستادند در قیامت برای اوباش محمد فدا فرستند، یجاء بالکافر و یقال للمسلم هذا فداؤک من النار.
  • شمارهٔ ۱۶۶ — شیخ را پرسیدند که ای شیخ اصل ارادت چیست؟ شیخ گفت آنکه خاستش خواست گردد و فرقست میان خواست و خاست، درخواست تردد درآید خواهد کند و خواهدنکند، و درخاست مویی را راه نبود. خواست جزوی بود و خاست کلی، حدیثی درآید برقی بجهد کششی پدید آید پس کوششی پدید آید آن
  • شمارهٔ ۱۶۰ — شیخ را پرسیدند از شریعت و طریقت و حقّیقت، شیخ ما گفت این اسامی منازلست و این و منازل بشریت را بود. شریعت همه نفی و اثبات بود بر قالب و هیکل، و طریقت همه محو کلی باشد و حقّیقت همه حیرتست. بوبکر صدیق رضی اللّه عنه از دنیا می‌رفت و می‌گفت: یا هادی الطری
  • شمارهٔ ۱۶۵ — شیخ گفت هرک با هر کسی بتواند نشست و از هر کسی سخن تواند شنید و با هرکسی خورد و خواب تواند کرد بدو طمع نیکی مدار کی نفس او را بدست شیطان باز داده است.
  • شمارهٔ ۱۶۷ — شیخ را درویشی سؤال کرد کی ای شیخ بندگی چیست؟ گفت: خَلَقک اللّه حُرّا فکُن کما خَلَقک. گفت یا شیخ سؤال از بندگیست گفت ندانی کی تا آزاد نگردی از هر دو کَون بنده نگردی؟ پس گفت، بیت:
  • شمارهٔ ۱۶۱ — شیخ گفت این کار بسر نَشُو تا خواجه بدر نَشُو، آنِ ما اینست! پس این ابیات در اثناء این سخن گفت، بیت:
  • شمارهٔ ۱۶۲ — شیخ گفت طمع از کار بیرون باید کرد اگر خواهی کی عمل بر تو سبک گردد در عمل بی‌طمع باید بود:
  • شمارهٔ ۱۶۹ — شیخ گفت روزی: رأی النبی صلی اللّه علیه لیلة المعراج قوما من الملایکة کلهم نور من بین یدیهم و من خلفهم نور وفوقهم نور و تحتهم نور قال قلت یا جبرئیل من هولاء؟ قال هولاء قوم لم یعرفوا سوی اللّه.
  • شمارهٔ ۱۷۱ — شیخ ما روزی گفت: غایة عزنا الافتقار الی اللّه تعالی و التذلیل بین یدیه لان النبی صلی اللّه علیه قال اذا اراداللّه بعبد خیراً دله علی ذلّ نفسه.
  • شمارهٔ ۱۷۰ — شیخ گفت روزی: بلغناان السید الصادق جعفر بن محمد قال ما رأیت احسن من تواضع الاغنیاء للفقراء و احسن من ذلک اعراض الفقیر عن الغنی استغنی باللّه عزوجل. پس مقری بر خواند وَللمّه العزة وَلِرَسُولِهِ وَللمُؤْمِنین.
  • شمارهٔ ۱۷۲ — شیخ ما را پرسیدند کی الفقراتم ام الغنی؟ شیخ گفت الغنیة عن الکل. پس گفت:
  • شمارهٔ ۱۷۴ — شیخ گفت روزی در میان سخن: سمعت اَنّ السید الصادق جعفر بن محمد یقول الغنی باللّه انه لایرید به بدلا و لایبقی عنه حولا.
  • شمارهٔ ۱۷۳ — شیخ گفت: کیف یدرک الخالق بالمحدث ام کیف یدرک ذومدی من لامدی له.
  • شمارهٔ ۱۷۵ — شیخ گفت کسی کی براه حقّ درآید نخستین نامی کی برو نهند نام مریدی بود و هزار چیز آورده‌اند که مرید را بباید تا نام مریدی بر وی افتد اول آنست که چون جامه بگرداند همه چیزها او را بخلاف خلق باشد، گفتش نه چون آن خلق باشد و رفتنش نه چون آن خلق باشد... وچند
  • شمارهٔ ۱۶۸ — شیخ را درویشی پرسید کی فتوت چیست؟ گفت صاحب همتی باید تا با وی حدیث فتوت توان کرد، با صاحب منیت حدیث فتوت نتوان کرد. پس گفت: زلّة صاحب الهمة طاعة و طاعة صاحب المنیّة زلة، فتوّت و شجاعت و لطافت و ظرافت نباتهاییست که در بوستان کشش روید و روزها و گرسنگیه
  • شمارهٔ ۱۷۹ — شیخ گفت ما همسایگان چپ و راست و پس و پیش را از خدای بخواسته‌ایم و خداوند تعالی ایشان را در کار ما کرده است پس گفت همسایگان ما بلخ و مرو و نشابور و هریست و هم شیخ ما گفت کی در حقّ کسانی کی گرد ما درند هیچ چیز نمی‌باید گفت کی آنکس کی بر خری نشسته یکبار
  • شمارهٔ ۱۷۸ — شیخ گفت هرکه ما را بدید و درحقّ فرزندان و خاندان ما سعی کند فردا در مظلۀ شفاعت ما باشد و از شفاعت ما محروم نماند.
  • شمارهٔ ۱۷۶ — شیخ را پرسیدند کی پیر محقّق کدامست و مرید مصدق کدامست؟ گفت نشان پیر محقّق آنست که این ده خصلت در وی باز یابند تا در پیری درست باشد: نخستین مراد دیده باشد تا مرید تواند داشت، دوم راه سپرده باشد تا راه تواند نمود، سیم مهذب و مؤدَّب گشته باشد تا مؤدِّب
  • شمارهٔ ۱۷۷ — شیخ یک روز سخن مترسمان می‌گفت پس گفت اول رسمی بود کی مردم بتکلف بکند آنگه آن عادت شود آنگه آن عادت طبیعت شود آنگه آن طبیعت حقّیقت شود. پس شیخ ابوبکر مؤدب را گفت برخیز و دوات و کاغذ بیار تا از رسوم و عادات خانقاهیان فصلی بگوییم، چون بیاورد گفت بنویس و