الباب الثامن: فی الخصال المذمومة و ما یتولد منها — دیوان رباعیات اوحدالدین کرمانی
اوحدالدین کرمانی / دیوان رباعیات
فهرست شعرها
- شمارهٔ ۱ — بدخواه کسی به مقصد خود نرسد
- شمارهٔ ۲ — تا تو دل را زکبر و زشهوت و آز
- شمارهٔ ۵ — آن را که هوای نفس او معبود است
- شمارهٔ ۹ — دوری ز برادرِ نه صادق بهتر
- شمارهٔ ۶ — مردم همه از زرق و فسون محرومند
- شمارهٔ ۱۰ — یاران زمانه پیچ پیچند همه
- شمارهٔ ۴ — این جلوه گری به خلق راهی دگر است
- شمارهٔ ۷ — رازت همه دارای فلک می داند
- شمارهٔ ۸ — در دل همه شرک و روی بر خاک چه سود
- شمارهٔ ۳ — گر کعبه کنی خراب از بدخویی
- شمارهٔ ۱۷ — آنچش نه از انبیا و از خود واداشت
- شمارهٔ ۱۱ — میدان فراخ و مرد میدانی نه
- شمارهٔ ۱۲ — تو لایق نکته های باریک نئی
- شمارهٔ ۱۵ — ای دل به صلاح اگر نشستی برسی
- شمارهٔ ۱۳ — مادام که بار عقل هستی باقی است
- شمارهٔ ۱۸ — آن را که حرامزادگی عادت و خوست
- شمارهٔ ۱۶ — بی دیده اگر راه روی بی خبری است
- شمارهٔ ۱۴ — یک جرعهٔ می زملک کاوس به است
- شمارهٔ ۲۶ — گر بر سر نفس عقل را میر کنم
- شمارهٔ ۱۹ — در حق من ار یکی وگر صد گوید
- شمارهٔ ۲۰ — بی هیچ یقین چو بدگمانی باشی
- شمارهٔ ۲۲ — خواهی که بر خدای باشی مقبول
- شمارهٔ ۲۳ — تا خانقه حرص تو ویران نشود
- شمارهٔ ۲۱ — با برگ مژه سد سکندر سفتن
- شمارهٔ ۲۴ — هان ای «واحد» زباد حرصی تو اسیر
- شمارهٔ ۲۵ — از آتش حرص و آز تا چند نفیر
- شمارهٔ ۲۸ — گر با خردی تو چرخ را بنده مشو
- شمارهٔ ۳۲ — صوفی غم جان خور تو غم نان تا کی
- شمارهٔ ۳۱ — در راه طلب زنیست هستی خیزد
- شمارهٔ ۳۴ — قانع به یک استخوان چو کرکس بودن
- شمارهٔ ۲۹ — خود را به طمع درین بلا افکندی
- شمارهٔ ۳۰ — ای دل چو نصیب تست سرگردانی
- شمارهٔ ۲۷ — ای خواجه یقین را به گمان می طلبی
- شمارهٔ ۳۳ — از کم خوردن زیرک و هشیار شوی
- شمارهٔ ۴۰ — به بین نشود کس به تکبّر کردن
- شمارهٔ ۴۱ — ای خلقت تو زخاک وز آب منی
- شمارهٔ ۳۵ — معشوقه عیان بود نمی دانستم
- شمارهٔ ۳۶ — از عقل و هنر هر آنک بی مایَه بود
- شمارهٔ ۴۲ — از کبر مدار هیچ در دل هوسی
- شمارهٔ ۳۹ — تا هستی خود را نکنی دامن چاک
- شمارهٔ ۳۷ — تا در سر تو مایهٔ مایی و منی است
- شمارهٔ ۳۸ — هر ذره که در هوای او گردان است
- شمارهٔ ۴۶ — ای خسته و بسته از پس بینی خویش
- شمارهٔ ۴۸ — ای نفس به سوی حق چنین نتوان شد
- شمارهٔ ۴۳ — آن کس که سرشته باشد از آب منی
- شمارهٔ ۵۰ — از خوی بد تو زان همی رنجد کس
- شمارهٔ ۴۴ — دردا که تو از غرور وز بی خبری
- شمارهٔ ۴۵ — الورد یقول بعد ما کنت اناس
- شمارهٔ ۴۷ — از خود بینی اگر شوی مست غرور
- شمارهٔ ۴۹ — رو دیده بدوز تا دلت دیده شود
- شمارهٔ ۵۳ — یک دم چو نئی تو عاشق صادق عیش
- شمارهٔ ۵۸ — گر شیر دلی صید هراسان مطلب
- شمارهٔ ۵۲ — خودبین هرگز به هیچ حاصل نرسد
- شمارهٔ ۵۴ — چون خاک به زیر پایها فرسودن
- شمارهٔ ۵۶ — یکچند دویدیم نه بر راه صواب
- شمارهٔ ۵۱ — از غایت خودپسندی و خودبینی
- شمارهٔ ۵۵ — گر بر سر دریا نه سبک تر زخسی
- شمارهٔ ۵۷ — در عمر درنگ نیست ممکن، بشتاب
- شمارهٔ ۶۵ — در هیچ سری مایهٔ اسراری نه
- شمارهٔ ۶۰ — افسوس که عمر رفت و هشیاری نیست
- شمارهٔ ۶۶ — هرگز دل من واقف اسرار نشد
- شمارهٔ ۵۹ — دل را تو همه جگر دهی افسوس است
- شمارهٔ ۶۴ — صد زخم چشید نفس و افگار نشد
- شمارهٔ ۶۳ — این دل نه همانا که تو با راه آیی
- شمارهٔ ۶۲ — زین سان که تُوی دیده به خاک آکنده
- شمارهٔ ۶۱ — تا گوش دلت به غفلت است آکنده
- شمارهٔ ۶۸ — می میرم ازو و صورت جان در پیش
- شمارهٔ ۷۱ — ای دل اگرت زنفس معزول کنند
- شمارهٔ ۷۳ — ای دل زامل به مال مایل تا کی
- شمارهٔ ۶۷ — زنهار اگرچه راست می آید کار
- شمارهٔ ۶۹ — با دل گفتم درآی از خواب تمام
- شمارهٔ ۷۰ — از جام هوس بادهٔ مستی تا کی
- شمارهٔ ۷۴ — ای کاش بدانمی که من کیستمی
- شمارهٔ ۷۲ — زین سان که تو را بی خودی و بی خبری است
- شمارهٔ ۷۷ — دل سوختگان از تو سگالند مکن
- شمارهٔ ۸۱ — یک قطره زآب دیدهٔ مظلومی
- شمارهٔ ۷۶ — سیرم زحیات محنت آکندهٔ خویش
- شمارهٔ ۸۰ — جانا سخنان خصم در گوش مکن
- شمارهٔ ۷۸ — چشم فلک از ظلم تو بگریست مکن
- شمارهٔ ۷۵ — عمر تو بهار تازه را می ماند
- شمارهٔ ۸۲ — تا چند ازین خلق خدا آزردن
- شمارهٔ ۷۹ — در هر دلکی از تو نهیبی است مکن
- شمارهٔ ۹۰ — شاها چو به محشر اندر آرند تو را
- شمارهٔ ۸۴ — ظالم چو کباب از دل درویش خورد
- شمارهٔ ۸۵ — ظلم آب زرخ، زور ز بازو بُبَرد
- شمارهٔ ۸۶ — بیگانگی ات چو با دل خویش آید
- شمارهٔ ۸۸ — آنجا که بود عالم و ظالم سردار
- شمارهٔ ۸۹ — هان تا تو چو ظالمان ستمها نکنی
- شمارهٔ ۸۷ — هر کاو درمی به خون دل جمع آرد
- شمارهٔ ۸۳ — امروز که در جوی حیات آبی هست
- شمارهٔ ۹۵ — دل را غم تو سوخته جان خواهد کرد
- شمارهٔ ۹۷ — گر بد بازد حریف گو بد می باز
- شمارهٔ ۹۸ — بس خون جگر که مرد را خورده شود
- شمارهٔ ۹۴ — نزدیک کسی که عاقل و هشیار است
- شمارهٔ ۹۱ — چون مظلومی کند به یارب کاری
- شمارهٔ ۹۶ — طاووس جمال تو چو پرواز کند
- شمارهٔ ۹۲ — هر شه که زعدل شد شعار و شانش
- شمارهٔ ۹۳ — آزار چو باز و آز چون بط منمای
- شمارهٔ ۱۰۱ — زلف سیهت که مشک را زو گله هاست
- شمارهٔ ۱۰۶ — خوبان همه دل برند لیکن دین نه
- شمارهٔ ۱۰۵ — آخر زمنت یاد منت هست بپرس
- شمارهٔ ۱۰۰ — تشویش دل خستهٔ ما از تو در است
- شمارهٔ ۱۰۳ — سیلاب محن رونق عمرم همه برد
- شمارهٔ ۱۰۴ — در دل زغم زمانه باری دارم
- شمارهٔ ۱۰۲ — ای از غم دلبری که بیدادم ازوست
- شمارهٔ ۹۹ — بی جرم درین جهان توان زیست بگو
- شمارهٔ ۱۱۱ — در درد اگر تو از دوا محرومی
- شمارهٔ ۱۱۴ — در تو که بدیدهٔ صفا می نگریم
- شمارهٔ ۱۰۸ — با شهوت و طبع نور دل نفزاید
- شمارهٔ ۱۱۰ — اندر ره عشق هر که دارد گذری
- شمارهٔ ۱۰۹ — عشق از چه سبب بی خبران را باشد
- شمارهٔ ۱۰۷ — وا می شنوم زگفت از هر جا من
- شمارهٔ ۱۱۲ — چون وسوسه ای تو را بگیرد دامن
- شمارهٔ ۱۱۳ — هر صاحب دل که او نه صاحب نظر است
- شمارهٔ ۱۱۵ — چون آتش شهوت آبرویت را برد