الباب الثالث: فی ما یتعلق باحوال الباطن و المرید — دیوان رباعیات اوحدالدین کرمانی
اوحدالدین کرمانی / دیوان رباعیات
فهرست شعرها
- شمارهٔ ۲ — باید که زجمله خلق تنها گردی
- شمارهٔ ۳ — تا هست به دستت از تصرّف میزان
- شمارهٔ ۱ — با همنفسان دلا دمت همدم نیست
- شمارهٔ ۵ — اصحاب طلب چون به صفایی برسند
- شمارهٔ ۴ — در هستی اگر به عمر نوحی برسی
- شمارهٔ ۱۱ — چون این ره را تو مشتری بی چیزی
- شمارهٔ ۸ — تا ره نروی به صبحِ منزل نرسی
- شمارهٔ ۱۰ — هر چند که تو چارهٔ بهبود کنی
- شمارهٔ ۹ — بی نیشِ مگس به نوشِ شهدی نرسی
- شمارهٔ ۷ — چون از سرِ جِدّ پای نهادی در کار
- شمارهٔ ۶ — در کار آویز و گفت و گو را بگذار
- شمارهٔ ۱۴ — ای دل تو به نور حق مجازی نرسی
- شمارهٔ ۱۳ — این راه به شش پنج نشاید رفتن
- شمارهٔ ۱۵ — ای دل به غم فراق رایی می زن
- شمارهٔ ۱۶ — خود بین هرگز به هیچ حاصل نرسد
- شمارهٔ ۱۷ — بیگانه صفت دلا هوایی می زن
- شمارهٔ ۱۲ — از پستی اگر طالب بالا گردی
- شمارهٔ ۱۸ — هرگه که مقدم به مقالات شوی
- شمارهٔ ۱۹ — لاشک و لا خفاء من عاش یَموت
- شمارهٔ ۲۴ — ای شب منم [و] وصال جانان امشب
- شمارهٔ ۲۶ — کردیم دل از جمله مسلّم امشب
- شمارهٔ ۲۷ — جز حق تو بکن جمله فراموش امشب
- شمارهٔ ۲۰ — ای تن همه وصل کار سازی است مخسب
- شمارهٔ ۲۱ — گر می خواهی بقا و پیروز مخسب
- شمارهٔ ۲۲ — ایّام گلست و عیش باقی است مخسب
- شمارهٔ ۲۳ — هستم به وصالِ دوست دلشاد امشب
- شمارهٔ ۲۵ — تا چند شوی تو از پی شمع و شراب
- شمارهٔ ۳۵ — خواهی که تو را مراد حاصل گردد
- شمارهٔ ۳۴ — عیشی که مهیّاست رها نتوان کرد
- شمارهٔ ۳۳ — باطل بینم به سوی کعبه سفرت
- شمارهٔ ۳۲ — چون بی خبران مگرد هر دم به دری
- شمارهٔ ۳۱ — تا در پی آن فزون و این کم باشی
- شمارهٔ ۲۹ — ای دل تو چنان بزی که هشیار شوی
- شمارهٔ ۲۸ — زنهار پی طبع هوس پَیمایت
- شمارهٔ ۳۰ — گر قسم تو شادی است غمت نفزاید
- شمارهٔ ۳۷ — ای دوست تو در جوال افسانه مباش
- شمارهٔ ۳۹ — در راه طلب صادق و ذاکر می باش
- شمارهٔ ۴۰ — گر دل زتو بگسلد به غم بشکنمش
- شمارهٔ ۳۸ — ای دل مطلب زدیگران مرهم خویش
- شمارهٔ ۳۶ — از شمع وصال کمترک یابی نور
- شمارهٔ ۴۲ — آنی که فلک با تو درآید به طرب
- شمارهٔ ۴۳ — دردا که درون صفه ما را ره نیست
- شمارهٔ ۴۱ — یا رب چه خوش است زلف خم در خم او
- شمارهٔ ۵۰ — دل رفته و عشق آمده تا خود چه کند
- شمارهٔ ۴۸ — آنها که سرانند به سرگردانند
- شمارهٔ ۴۵ — گفتی که به عقل باش کاین رسوایی است
- شمارهٔ ۴۷ — آنها که زاصل عقل سرگردانند
- شمارهٔ ۴۴ — ای دل صفت جمال او نتوان گفت
- شمارهٔ ۴۶ — تا قسم من سوخته خود حرمان است
- شمارهٔ ۴۹ — کو دل که بدان دل غم جان شاید خورد
- شمارهٔ ۵۱ — تا عشق توَم سلسله می جنباند
- شمارهٔ ۵۵ — از کتم عدم چون که برون افتادم
- شمارهٔ ۵۸ — یا روی دلم به سوی دیگر گردان
- شمارهٔ ۵۷ — ای دوست بیا و غم بی حاصل بین
- شمارهٔ ۵۶ — در من نگرم زپای تا سر هیچم
- شمارهٔ ۵۴ — هر دل نبود قابل اسرار خدا
- شمارهٔ ۵۳ — در هیچ سری مایهٔ اسراری نه
- شمارهٔ ۵۲ — خواهی که برم سرّ تو مکنون باشد
- شمارهٔ ۵۹ — گویند مرا چرا شدی سودایی
- شمارهٔ ۶۲ — این ره به قدم چون بر وی برخیزد
- شمارهٔ ۶۷ — دل دوش دم نامتناهی می زد
- شمارهٔ ۶۳ — روزی که جمال تو مرا دیده شود
- شمارهٔ ۶۱ — آنجا که نه کون و نه مکان در گنجد
- شمارهٔ ۶۰ — آنها که محققان این درگاهند
- شمارهٔ ۶۴ — چون در غم تو شادی من نفزاید
- شمارهٔ ۶۵ — گر طالب قرب حق شدی موسی وار
- شمارهٔ ۶۶ — آنجا که سراپردهٔ اجلال جلال
- شمارهٔ ۶۸ — از دفتر عشق حرف می خوان و مگو
- شمارهٔ ۷۴ — چون بر سر و پای من نگه کرد او دوش
- شمارهٔ ۷۵ — صرّاف سخن باش و سخن کمتر گوی
- شمارهٔ ۶۹ — ای دل چو شراب معرفت کردی نوش
- شمارهٔ ۷۱ — جان از قبل زبان به بیم خطر است
- شمارهٔ ۷۳ — در معرض صد سلامتی باهش باش
- شمارهٔ ۷۰ — تا چند چو بلبلان برآری آواز
- شمارهٔ ۷۲ — این گفتن بسیار تو هست از پندار
- شمارهٔ ۷۷ — یا قلب ترید وصله مجّانا
- شمارهٔ ۷۶ — دم درکش و در خویش سیاحی می کن
- شمارهٔ ۷۸ — در دست غم عشق نهادم دل را
- شمارهٔ ۷۹ — از عقل عقیله گشت حاصل ما را
- شمارهٔ ۸۱ — هرگه که غمی ملازم دل شودت
- شمارهٔ ۸۲ — جان بر سر عشق پای فرسود ای دل
- شمارهٔ ۸۳ — از ذکر تو جز عشق نیاموزد دل
- شمارهٔ ۸۰ — دلدار به دل گفت گرت رغبت ماست
- شمارهٔ ۸۶ — قفلی زده ام زمهر تو بر سر دل
- شمارهٔ ۸۴ — ای خاک در تو سرمهٔ دیدهٔ دل
- شمارهٔ ۸۷ — در فکرت جان راه بیاموز ای دل
- شمارهٔ ۸۸ — روزی زقضای آسمانی ای دل
- شمارهٔ ۹۰ — با راهرو گفت خسته می دار ای دل
- شمارهٔ ۸۹ — چون رفت ز روز عمر من آب ای دل
- شمارهٔ ۸۵ — در پختهٔ عقل بنگر از دیدهٔ دل
- شمارهٔ ۹۱ — دل را شود از دیده فرو پای به گل
- شمارهٔ ۹۸ — آن یار که منزلگه او قلب آمد
- شمارهٔ ۹۴ — با دل گفتم که این چه زیر و زبری است
- شمارهٔ ۹۵ — با دل گفتم تو را چه می رنجاند
- شمارهٔ ۹۶ — از دل همه ساله درد حاصل باشد
- شمارهٔ ۹۹ — با دل گفتم هزار افسانه به عقل
- شمارهٔ ۹۳ — تا با دل دلبرم دلم دل بنهاد
- شمارهٔ ۹۲ — با دل گفتم چیست بگو تدبیرم
- شمارهٔ ۹۷ — با دل گفتم مشکلت آسان نشود
- شمارهٔ ۱۰۷ — هر لحظه زدست غم به جان آید دل
- شمارهٔ ۱۰۳ — پایی نه که سوی وصل بشتابد دل
- شمارهٔ ۱۰۱ — ای دیدن تو روشنی دیدهٔ دل
- شمارهٔ ۱۰۶ — با دل گفتم نئی زمردان غمش
- شمارهٔ ۱۰۲ — ای دل دَرِ غم گشاده ای می بینم
- شمارهٔ ۱۰۴ — «اوحد» دیدی که هرچ دیدی هیچ است
- شمارهٔ ۱۰۵ — سرگردانان راه دل بسیارند
- شمارهٔ ۱۰۰ — از دیده چه گویم که ازو دارم غم
- شمارهٔ ۱۱۲ — ای دل چو خراب گشتی آباد شوی
- شمارهٔ ۱۱۳ — بیچاره دلا چند کنی خودبینی
- شمارهٔ ۱۱۱ — ای دل گر ازین پایه فروتر نایی
- شمارهٔ ۱۱۵ — گر در ره دوست پایدار آید دل
- شمارهٔ ۱۱۴ — ای دل چو قلم نقش منمّا می باش
- شمارهٔ ۱۰۸ — چندانک دلم جان کند اندر سر و کار
- شمارهٔ ۱۱۰ — آنجا که صفای دل بود دایهٔ عیش
- شمارهٔ ۱۰۹ — فریاد رسی نیست کسی را از کس
- شمارهٔ ۱۱۶ — با یار چرا چنین صبوری ای دل
- شمارهٔ ۱۱۷ — رازت چو به پیش خلق شد فاش ای دل
- شمارهٔ ۱۱۸ — دل با غم اگر بساختی شادستی
- شمارهٔ ۱۱۹ — عشق است که کیمیای فقر است دَروُ
- شمارهٔ ۱۲۰ — در درد دل خویش زبی درمانی
- شمارهٔ ۱۲۱ — اندر طلب وصل تو ای سرو روان
- شمارهٔ ۱۲۲ — اندر طلبت گرچه به سر می پویم
- شمارهٔ ۱۲۳ — در راه طلب به آخر آمد نفسم
- شمارهٔ ۱۳۰ — اندر طلب آنک نیست صادق چه کند
- شمارهٔ ۱۲۹ — از بهر چه حل نمی کنی مشکل خود
- شمارهٔ ۱۲۴ — پیوسته تو را به صد هوا می طلبم
- شمارهٔ ۱۲۷ — طالب که نه صادق است جایی نرسد
- شمارهٔ ۱۳۱ — جانم شب و روز از تو نشان می طلبد
- شمارهٔ ۱۲۵ — هر چند که من به خویشتن می نرسم
- شمارهٔ ۱۲۶ — غمگین غمگین به سوی تو می پویم
- شمارهٔ ۱۲۸ — ای تن خواهی که احتشامت باشد
- شمارهٔ ۱۳۷ — نفسم چو به نان و تره از من راضی است
- شمارهٔ ۱۳۵ — حاشا که من از خاک درت برخیزم
- شمارهٔ ۱۳۶ — تا چند کشم غصّهٔ کس ناکس را
- شمارهٔ ۱۳۹ — تا ظن نبری که خان و مان محتشمی است
- شمارهٔ ۱۳۲ — دل گر نظری کند به روی تو کند
- شمارهٔ ۱۳۴ — ترسم که اگر در طلبش نشتابی
- شمارهٔ ۱۳۳ — در راه طلب زاد ادب می باید
- شمارهٔ ۱۳۸ — از راحت اگر نصیب تو حرمان نیست
- شمارهٔ ۱۴۰ — مسپار به عشوهٔ جهان خویشتنت
- شمارهٔ ۱۴۳ — دل کز پی آب و نان در آتش نبود
- شمارهٔ ۱۴۱ — ایزد زقناعت چو مرا گنجی داد
- شمارهٔ ۱۴۴ — پیمانهٔ عزّت و قناعت کن پُر
- شمارهٔ ۱۴۲ — عالی نسبا چرا بننشینی پست
- شمارهٔ ۱۴۵ — در کوی قناعت ارچه دیر آمده ایم
- شمارهٔ ۱۴۷ — بردارندت اگر شوی افکنده
- شمارهٔ ۱۴۶ — گر راحت دل خواهی و آسایش تن
- شمارهٔ ۱۵۱ — در کوی قناعت ار سپنجی داری
- شمارهٔ ۱۵۲ — آن را که قناعتش صناعت باشد
- شمارهٔ ۱۵۳ — از لذّت این وجود مانع گردی
- شمارهٔ ۱۵۴ — از خلق به هیچ گونه یاری مطلب
- شمارهٔ ۱۴۸ — کنجی و قناعت از قباد و کی به
- شمارهٔ ۱۵۰ — بر سنگ قناعت ار غباری داری
- شمارهٔ ۱۴۹ — آیا تو ز نادانی و سرگردانی
- شمارهٔ ۱۵۵ — من قال بانّ جوهر الفقر عرض
- شمارهٔ ۱۶۱ — در عالم فقر میر و سلطان هیچ است
- شمارهٔ ۱۵۹ — درویشان را بر همه عالم پیشی است
- شمارهٔ ۱۶۲ — سلطانی اصل بی گمان درویشی است
- شمارهٔ ۱۵۶ — الفقر اذا ابعدکم یدنیکم
- شمارهٔ ۱۶۳ — امروز بده بدان جهانی که به است
- شمارهٔ ۱۵۷ — جمعیت ازین شیفته رایان آموز
- شمارهٔ ۱۵۸ — از طعم لب تو در شکر چیزی هست
- شمارهٔ ۱۶۰ — درد ره فقر به زهَر درمان است
- شمارهٔ ۱۶۶ — مقبل بود آنک آشنای دَرِ اوست
- شمارهٔ ۱۶۷ — آن نقطه که در فقر نهان آوردند
- شمارهٔ ۱۶۹ — شاهان جهان چاکر درویشانند
- شمارهٔ ۱۶۸ — عالم همه سر به سر گدایان دارند
- شمارهٔ ۱۶۴ — گفتی عالم به پای درویشان است
- شمارهٔ ۱۶۵ — سرمایهٔ ملک جاودان درویشی است
- شمارهٔ ۱۷۰ — اندر ره فقر دیده نادیده کنند
- شمارهٔ ۱۷۱ — بادی که زکوی فقر گرد انگیزد
- شمارهٔ ۱۷۳ — گر شهوت توسن تو رام تو شود
- شمارهٔ ۱۷۵ — درویش زخودپرستی آزاد بود
- شمارهٔ ۱۷۲ — درویش کسی بود که در خود نگرد
- شمارهٔ ۱۷۴ — درویش که اسرار نهان میبخشد
- شمارهٔ ۱۷۹ — دانی چه بود جان و جهانِ درویش
- شمارهٔ ۱۷۸ — میل دل ما جز به فقیری نبود
- شمارهٔ ۱۷۶ — هر دل که درو دُرّ معانی بندد
- شمارهٔ ۱۷۷ — درویش به غم همیشه خرّم باشد
- شمارهٔ ۱۸۵ — در راه طلب خدمت درویشان کن
- شمارهٔ ۱۸۷ — در فقر اگر دمی تو با حق داری
- شمارهٔ ۱۸۶ — در درویشی کار به صدق است و یقین
- شمارهٔ ۱۸۱ — شاهان همه دولت از فقیران طلبند
- شمارهٔ ۱۸۰ — دستِ دل ما هر چه تهی تر خوش تر
- شمارهٔ ۱۸۲ — آزادی مرد هر چه خواهی ارزد
- شمارهٔ ۱۸۴ — درویش همیشه بی نوا اولی تر
- شمارهٔ ۱۸۳ — هرگه که تو آوری بیانی از فقر
- شمارهٔ ۱۹۱ — امروز چو ناصر فقیران باشی
- شمارهٔ ۱۹۴ — با فقر نشین اگر تو همدم خواهی
- شمارهٔ ۱۹۳ — درویشان را عار بود محتشمی
- شمارهٔ ۱۸۸ — تا ظن نبری که غمخوری درویشی است
- شمارهٔ ۱۹۲ — دردی است طمع که نیستش درمانی
- شمارهٔ ۱۹۵ — درویش ز درویشی از آن می نرهد
- شمارهٔ ۱۹۰ — خود دمدمه ای است آدمی از دم او
- شمارهٔ ۱۸۹ — در عالم فقر ار سر هر پر هوسی
- شمارهٔ ۱۹۷ — جانی که زمهر زیر میغش داری
- شمارهٔ ۱۹۹ — در کعبهٔ دل اگر تو حاضر باشی
- شمارهٔ ۲۰۱ — از خود به درآیی نفسی تجرید است
- شمارهٔ ۲۰۳ — افکند بتی به بت پرستی ما را
- شمارهٔ ۲۰۲ — آن را که دلش خانهٔ توحید بود
- شمارهٔ ۲۰۰ — هر دل که درو مایهٔ تجرید کم است
- شمارهٔ ۱۹۸ — تا تو نشوی فرد به فردی نرسی
- شمارهٔ ۱۹۶ — گر مرکب عشق نیکوان خواهی تاخت
- شمارهٔ ۲۰۴ — ما را تو مدام دل به مستی ندهی
- شمارهٔ ۲۰۶ — دانم که زنیستی تو هستم کردی
- شمارهٔ ۲۰۵ — ساقی به صبوحی می ناب اندر ده
- شمارهٔ ۲۱۱ — در صفّهٔ شاه دست یازی نبود
- شمارهٔ ۲۰۸ — مستی زمی عشق و نه مستی زمی است
- شمارهٔ ۲۰۹ — هر کاو نشود مست تو او مغبون است
- شمارهٔ ۲۰۷ — مستم دارد زباده ساقی پیوست
- شمارهٔ ۲۱۰ — قم فاسقنی قهوةً کان عاصرها
- شمارهٔ ۲۱۳ — در راه خدا نکتهٔ طامات چه سود
- شمارهٔ ۲۱۴ — آنها که به تقلید عبارات کنند
- شمارهٔ ۲۱۶ — درویشانیم و نیز دلریشانیم
- شمارهٔ ۲۱۵ — قلّاش و قلندری و عاشق بودن
- شمارهٔ ۲۱۸ — هرگه که ببینی دو سه سرگردان را
- شمارهٔ ۲۱۲ — یک دست به مصحفیم و یک دست به جام
- شمارهٔ ۲۱۷ — نارفته ره صدق و صفا گامی چند
- شمارهٔ ۲۱۹ — هر مرد که با فراغتش سامان است
- شمارهٔ ۲۲۳ — اسرار که سخت است سخن سست مگو
- شمارهٔ ۲۲۵ — دردا که درین سوز و گدازم کس نیست
- شمارهٔ ۲۲۴ — آیات کتاب حق همی خوان و مپرس
- شمارهٔ ۲۲۶ — از عمر نصیب جاودانی برگیر
- شمارهٔ ۲۲۱ — اسباب وجود دم به دم تشویش است
- شمارهٔ ۲۲۷ — آن را که طریق نیکبختی باید
- شمارهٔ ۲۲۰ — اکنون که تو را امید آزادی خاست
- شمارهٔ ۲۲۲ — ناجنسان را تو محرم راز مکن
- شمارهٔ ۲۳۰ — ای دل چه کری کند مشوش بودن
- شمارهٔ ۲۳۲ — با ما تو هر آنچ گویی از کین گویی
- شمارهٔ ۲۳۱ — خود را چو دمی ز دهر خرّم یابی
- شمارهٔ ۲۲۸ — غافل منشین که این زمانی است عزیز
- شمارهٔ ۲۳۳ — ای خواجه یکی کام روا کن ما را
- شمارهٔ ۲۳۵ — داری سر کارزار میدان این است
- شمارهٔ ۲۲۹ — تخمی دو سه بی وقت بپاشیم مگر
- شمارهٔ ۲۳۴ — یکباره برون نیامده از پی و پوست
- شمارهٔ ۲۳۷ — بر خود چو نئی به بی تباهی منکر
- شمارهٔ ۲۴۰ — تا جان خودت به دست سودا ندهی
- شمارهٔ ۲۳۹ — اندر ره عشق اگر تکلّف نکنی
- شمارهٔ ۲۴۱ — در دست تکلّف چو اسیری ای دل
- شمارهٔ ۲۴۲ — زنهار دلا بکوش اگر باخبری
- شمارهٔ ۲۴۳ — امروز درین زمانه بی یاری به
- شمارهٔ ۲۳۸ — هر شیخ که او علم ندارد در تن
- شمارهٔ ۲۳۶ — بس خون جگر که شیخ من با من خورد
- شمارهٔ ۲۴۶ — بی روی توَم زخویشتن دل بگرفت
- شمارهٔ ۲۴۸ — آنها که درین راه فلاحی باشند
- شمارهٔ ۲۴۵ — گر زانک بر کس نروم روزی چند
- شمارهٔ ۲۴۷ — یکباره زعقل و خردم دل بگرفت
- شمارهٔ ۲۴۹ — این آزادی هزار جان بیش ارزد
- شمارهٔ ۲۵۰ — ای دل تو طربناک نئی حیران باش
- شمارهٔ ۲۵۱ — ای دل پس زنجیر چو دیوانه نشین
- شمارهٔ ۲۴۴ — شمع دل من روی چو شمع تو بس است
- شمارهٔ ۲۵۶ — ای پیر به طبع تیز گامی تو هنوز
- شمارهٔ ۲۵۵ — عمری به مراد خود رسیدی، بس کن
- شمارهٔ ۲۵۹ — شرمت بادا ازین تباهی کردن
- شمارهٔ ۲۵۷ — تا چند می و سماع و ساقی طلبی
- شمارهٔ ۲۵۸ — تو آمده ای به پادشاهی کردن
- شمارهٔ ۲۵۲ — آن یار که در سینه جنون دارم ازو
- شمارهٔ ۲۵۴ — جز بادهٔ نیستی دلا نوش مکن
- شمارهٔ ۲۵۳ — هان تا دم دهر در جوالت نکند
- شمارهٔ ۲۶۲ — سرمایهٔ عمر ابن آدم نفسی است
- شمارهٔ ۲۶۱ — گر می خواهی که سرّ اوحی بینی
- شمارهٔ ۲۶۳ — تا در نرسد وعده هر کار که هست
- شمارهٔ ۲۶۷ — ای گل چو زغنچه نوبهارت کردند
- شمارهٔ ۲۶۴ — چون هستی تو به نیستی آلوده است
- شمارهٔ ۲۶۰ — دنیا گذران است به هر بیش و کمی
- شمارهٔ ۲۶۵ — ره رو همه در حمایت صدق خود است
- شمارهٔ ۲۶۶ — زین سان که تو را بی خودی و بی خبری است
- شمارهٔ ۲۷۰ — جان در تن تو نفس شماری بیش است
- شمارهٔ ۲۶۹ — ای دل عمری گذاشتی در پندار
- شمارهٔ ۲۷۱ — ای خواجه اگر تو را سعادت خویش است
- شمارهٔ ۲۶۸ — ای دل اگرت زنفس معزول کنند
- شمارهٔ ۲۷۳ — هان تا تو ببندی به مراعاتش پشت
- شمارهٔ ۲۷۴ — آن نیست جهان و جان که پنداشتهای
- شمارهٔ ۲۷۵ — گر زانک تو صاحبدل و صاحبنظری
- شمارهٔ ۲۷۲ — ای اطلس دعوی تو را معنی بُرد
- شمارهٔ ۲۷۹ — از سود و زیان خود به در نتوان بود
- شمارهٔ ۲۸۲ — ای دل نفس تو می شمارند آخر
- شمارهٔ ۲۸۳ — آگاه بزی ای دل و آگاه بمیر
- شمارهٔ ۲۸۰ — گر عمر بود تو را فزون از پانصد
- شمارهٔ ۲۷۶ — ای دل زشراب جهل مستی تاکی
- شمارهٔ ۲۷۷ — ای دل چو شمار کارها خواهد بود
- شمارهٔ ۲۷۸ — ای دل تو بدین حال چرایی خشنود
- شمارهٔ ۲۸۱ — زین سان که مراست از تو در سینه سرور
- شمارهٔ ۲۸۷ — هر چیز که او گفت چنان است همه
- شمارهٔ ۲۹۰ — هر لقمه که آلوده بود قی به از آن
- شمارهٔ ۲۸۸ — زنهار مگو که رهروان نیز نیند
- شمارهٔ ۲۸۹ — تا نان حرام و آب یک روزهٔ ما
- شمارهٔ ۲۸۶ — با آنچ گسستنی است در پیوستی
- شمارهٔ ۲۸۵ — اندر همه عمر من شبی وقت نماز
- شمارهٔ ۲۸۴ — ای دل مطلب رخ جهان آرایش